![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
شد 21 روز. یعنی 3 هفته. نمیدونم چرا بعضیها فکر میکنند لازم است که بگویند 100 تا بچه و 200 تا و 300 تا بچه کشته شدند که بگویند فاجعه، که بگویند درد، که بگویند جنایت... کافیه بگویند یکی. یک صبا، یک محیا، یک مریم.. همین کافیه که بشکوندت، حالت رو به هم بزنه و کابوس، خوابت رو قتل عام کنه. همین که یک مادر رو ببینی که نوزادش رو تو پتو پیچیده و داره تو خیابان حیران دنبال یک جای امن میگرده سرت گیج میره و لازم نیست حتما مادر باشی تا دلهره بیاد سراغت و لحظهای از فکر اون قلب کوچولویی که حتما زیر پتو داره تندتند میزنه و نمیفهمه چرا مادرش اینقدر اون رو تو بغلش فشار میده در نیایی. پس سهم اون کوچولو چیه از این زمین خاکی اگه اون "باریکه" هم سنگر و میدان جنگ آدم بزرگهاست. و هی بلند میشوم و میروم پتو رو روی صبا میکشم و به نفسهای آرامش گوش میکنم و دلم نمیخواهد به این فکر کنم که ایران چی؟! ما هم داریم با سرعت به استقبال جنگ میرویم؟! چه روزهایی به انتظار بچههای ماست؟! و هی زمزمه میکنم: چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت میدهد بر آسمان، این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستانست. و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهانست. حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسانست.. * خواستم عکسی هم از بچه های غزه بگذارم، اما چنان فجیع بود که دیدم فضای کودکانه و معصومانه اینجا تاب آن را نخواهد داشت..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:43 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|