![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
مدتها پیش با دوستی توی یک صحبت قرار گذاشتیم ماجراهایی رو دربارهی صبا روی پوست نارنج حک کنه. آخه دوستم قلم خوبی داره. از اون روزها، کلی روز و اتفاق و زندگی گذشته. امروز صبح که اومدم اینجا تا چند قطره نارنج برای نیمروی صبحانه ببرم دیدم دیشب که من خواب بودم، دوستم اومده و پوست نارنج رو که من لای هالهی ماه گذاشته بودم، برداشته و یه قصهی دیگه روش گذاشته. گرچه قرارمون این نبود و من خیلی خوشم نیومد کسی پوست نارنج من رو بکنه پوست نارنج ما، اما چون دوستم بوده و هیچ کس هم نمی شناسدش، فکر کردم این بار هم شما رو به میهمانی قلم دوستم دعوت کنم.
داشتم به مامانی عادت می کردم که یهو غیبش زد. گفتم مامانی نیستی. یه صدای مهربون از پشت در نرم و آروم گفت دارم برات غذا گرم می کنم. از خواب بیدار شدم . غذای گرمی جلوم بود ولی مامانی نبود. بابائی رو با گریه صدا کردم که من مامانی رو میخوام. بابائی گفت مامانی داره برات یه لالائی آماده می کنه. دویدم تو حال. مامانی با آغوش گرمش منو بغل کرد و بهترین لالائی عالمو برام خووند. از خواب بلند شدم. مامانی هنوز داشت صبحانه منو آماده می کرد. مامانی رو بغل کردم و خودمو براش لوس کردم که مامانی دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:56 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|