تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

قابل توجه رسانه­های زنده­ای که هنوز ته رمقی برای اطلاع­رسانی دارند. آنها که هنوز هستند و جرات و

جسارت آن را دارند که از زنده­ترین آدم های این سرزمین خبر بگیرند و به اطلاع مردم بزرگ کشورمان

برسانند.

خواهشمند است دیگر هیچ خبری از خانواده­ی سربلند و سرافراز شهیدان عرب­سرخی و بزرگ­مرد آزاده­

اش کار نکنید. ما داشتیم آماده می­شدیم تا به ملاقات پدر برویم. همه چیز آماده بود. دانه­های سرخ انار

داشت دانه می­شد و پرتقال­ها شسته و مهیا منتظر بودند، که "برادر سیدحسین" زنگ زد و خبر داد: "قرار

ملاقات شما امروز لغو است. چرا در حضور میرحسین موسوی از قول آقای عرب­سرخی گفته­اید اگر او

امروز کشته شود همنشین برادران شهیدش می­شود؟!" مادر خنده ای کرد و به ما گفت "عجب! ما را به

خاطر کار شدن خبر حضور سبزش توسط خبرنگاران می­ترسانند؟ قرار ملاقات در اختیار آنهاست، اگر می­

خواهند و تنها ابزارشان است، بگذار لغوش کنند. همسرم را، پدر فرزندانم را از ما گرفته­اند، فکر می­کنند

این اهمیت کمتری از ملاقات با او دارد؟ می­گویند نباید حرف زد؟ فکر می­کنم آنها یک چیز بزرگ را فراموش

کرده­اند. پدر فرزندان من امروز به­خاطر حرف زدن دربند است. ظاهرا ما نباید حرف بزنیم و دیده شویم."

رسانه­های محترم! نباید به چشم آید که ما مسلمانیم و از خانواده­ی شهدا و انقلاب و جنگ. باید در

سکوت خود دست و پا بزنیم تا چند دقیقه­ای از موهبت دیدار با پدر بهره مند شویم. همان پدری که با

آرمانی به بزرگی انقلاب اسلامی و خمینی کبیر(ره) و به خاطر اعتلای خون هزاران هزار شهید، رنج

چنین محرومیت بزرگی را به جان خریده است. چه خیال بی­پایه­ای، ما فرزندان فریادهای بلندآوازه­ایم. ما

فرزندان گام­های سبز این سرزمینیم. ما فرزندان سروهای استوار و سربه فلک کشیده­ایم. پدر را نبینیم؟

چه باک!! مگر نفس ما گر­م­تر از نفس فرزندان عمویمان است که سال­هاست پدرشان را ندیده­اند. ما

همواره پیش از پدر، با او و پس از او، خدای بزرگ را داریم که او را در چشم­انداز نگاه خویش گذارده­ایم و او

چه بزرگ­وارانه حضور ما را باشکوه پذیراست. بی دغدغه، بی رنج، بی هراس!

آقای بازجو! بهتر است به جای نگرانی از خبر سایت­های فیلتر شده، نگران اراده­ای باشید که در خیابان­ها

جریان یافته است.

آقای بازجو! واقعاً فکر می­کنید ما نباید حرف بزنیم. به نظر شما مردم نیازی به حرف شنیدن و خط گرفتن

دارند؟ امروز در خیابان نبودید؟ باید می­بودید و مردم را می­دیدید. شلیک هوائی بود، باتوم و گاز اشک­آور

بود، بوی آتش و آشغال سوخته در خیابان­ها غوغا می­کرد. اما هیچ­کس نمی­ترسید. مردم "شعار یا

حسین میرحسین" می­دادند و پارچه­های سبز خود را تکان می­دادند. من ترسیدم و شیشه ماشین را

بالا کشیدم، اما هزارها جوان و پیر، مرد و زن، گروه گروه در خیابان شعار می­دادند. باید بودید و می­دیدید.

امروز خیابان "طالقانی" امتدادی داشت به بلندای "مطهری"، "بهشتی"، "انقلاب" و "آزادی"، و از حلقوم

همه خیابان­ها فریاد "جمهوری اسلامی" به گوش می­رسید.

آقای بازجو! چه خیالی در سر دارید؟ پدر من امروز از همیشه­ی زندگیش روشن­تر دیده می­شود. حتی

روشن­تر از کار بزرگ خبرنگارانی که شما را ناراحت کردند. روشن­تر از خبر واقعی آنان که زینت­بخش

صفحه­ی اول رسانه­ها بود.

لا یُحِبّ اللهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللهُ سمیعاً علیماً

"خدا دوست نمی­دارد که کسی به گفتار بد (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آنکه ظلمی به او رسیده

باشد، همانا که خدا شنوا و داناست."    سوره نساء آیه 148

 

                                                                                       ساجده و فاطمه عرب سرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:27  توسط ساجده | 

زبان حال مادر شهیدان فتح­الله و حجت­الله عرب سرخی

نگذار که مادر، دل شکسته­اش را راهی خانه­ی خدا کند..

نور دیده­ی مادر، فیض الله جان سلام!

دلم برایت تنگ شده، می­دانی چند وقت است ندیدمت. هیچ­وقت نمی­شد این­همه سکوت تو را حس کنم. تا می­آمدم باور کنم نیستی، سرت شلوغ است یا کار داری، ظهر جمعه می­آمد و صدای نفس­هایت را می­شنیدم که پشت در روح مرا در آغوش گرفته است. با همان خنده و مهربانی همیشگی: "سلام مامان". ظهر جمعه پر بود از قدم­های تو که در خانه راه می­رفتی و خواهرانت را هم می­کشاندی اینجا. همین خانه­ی کوچک قدیمی. همین­جا که هر روز می­آیند و خاموش می­نشینند و می­روند. روزهای جمعه همه­ی جانم در گوش­هایم جمع می­شود و پشت در منتظر می­ایستد تا تو مثل همیشه تنها کسی باشی که با انگشترت به شیشه­ی پنجره می­کوبی تا همه فریاد کنند "داداش اومد".

پسر جان تو که تک­دانه­ شانه به جا مانده از برادران و پدرت بودی برایم، چه شد این­قدر بی­خبر رفتی؟ بی­تماس، بی­خداحافظی، بی­صدا. نمی­توان باور کرد ظهر جمعه­ای بیاید و همه اینجا جمع شوند و تو نیایی.

می­دانی چقدر بی­وفا شدی دلبندم! حتی در آن روزهای داغ جبهه و جنگ هم خبری از خودت می رساندی سلامی برای مادر شهیدت می فرستادی. حالا دیگر نیستی. می دانی فرزندان برادرت چقدر تو را بی تابند؟ ابوذر پسر بزرگ شهید فتح الله را هم داماد کردیم و تو نبودی. تو که تنها عمویش نبودی. قرار بود پدری کنی برایش. ولی در تنها فرصت دامادیش نبودی. کجا رفته بودی مهمتر از بودن در کنار این همه چشم که به انتظارت ایستادند و نبودنت را باور نکردند. تمام شب با نوشیدن آب، بغض نبودنت را فرو دادیم و به چشم­های هم نگاه نکردیم. آیا جنگی و جبهه­ای دیگر در جریان است که مادر بی­خبر مانده؟

تو را گفتم مادر جان همه­ی هستی­ام را داده­ام. همه­ی هستی­ام را در راه خدا داده­ام. مگر در دادن فتح­الله، سرو بلند خانه­مان پایم لرزید؟ مگر وقتی حجت تازه دامادم رفت حس مادرانه­ام چروک برداشت؟ مگر آن روز که رفتی و در لحظه لحظه­های جنگ زندگی کردی من کم آورده ام؟ نه هیچ­گاه. تو می­گفتی شهر را و همه­ی داراییش را پشت سر می­گذارم تا لحظه­ای با خدای خود خلوت کنم و خدا شاهد است که شهادت تا ته زندگی ما پیش آمد و از بلندترین درخت خانه­مان بالا رفت و تو از همه چیز عبور کردی. از فرزندانت، ساجده و فاطمه، همسرت،مریم و این آخرین رمق زندگی، مادر تکیده­ات، تا در عریان­ترین لحظه­های شهادت با خدا زندگی کنی. آن دنیای نامراد چه داشت که در پس آن­همه سال­ها و ماه­ها و روزها سرشکستگی و خجالت و شرم، این­روزها آنقدر جسور شده که تو را هم تاب نمی­آورد. یعنی می­شود دنیای پست و بی­مقدار آنقدر شهامت پیدا کند که مایه­ی فخر فرشته­های خدا را این چنین دربند خویش بگیرد؟! حتی آن روزها هم تو ندیدن مرا تحمل نمی­کردی و من آزادتر از همیشه، هر وقت می­خواستمت کنارم بودی. یادت می آید، تازه یک هفته بود از ایران رفته بودی که فتح­الله سربلندتر از قبل و برای همیشه از جبهه برگشت و باز شهادت تا ته خانه­ی ما آمد و تو زودتر از همه آمدی تا اولین کسی باشی که عطر شهادت برادرت را به مادر و پدر پیرت هدیه می­کنی.

پسر با وفا و غیور مادر! این روزها بر تو چه گذشته که هفته­ها و ماه­ها می­گذرد و دریغ از یک "سلام مامان" دامن­گیر ما شده است. مگر به دوستانت چه گذشته است که حتی نمی­خواهند تو مادر پیر و چشم انتظارت را یک لحظه ببینی. تا دیروز که می­گفتند مدیون ما خانواده­های شهدا هستند. کدام گوی چرخید که ارزش­ها این چنین تغییر کرد. آیا اینان همان دوستان بی­ریای آن روزگارند که این چنین مادر را از فرزند و تو را از من دریغ می­دارند؟ این بی وفایی را در کلاس کدام آموزگار مشق کردند.

مادرجان گمان نکنی، کم آورده یا بریده­ام از دوریت. هرگز هزاران روزگار میاد و مباد، که اگر تو هر چه هستی، شاخه ای بر ریشه های من. من تو را و برادرانت را مرد به دنیا آوردم و مردانه هم می­خواهمت. حتی اگر تو را هم مثل فتح الله و حجت­الله و همه فرزندان شهیدم در این مرز و بوم، نبینم. گله مادر از تو نیست، از نامردی­هایی است که خود را لباس مردانه پوشانده است. من به لطف خدا مادرم و سلاح مادر تنها دلی است که تمام تاریخ دردهایش را به دوش کشیده است.

و در آخر یک کلام: نگذار که مادر، دل شکسته­اش را راهی خانه­ی خدا کند..

پی نوشت: امروز صبح آقای بازجو تماس گرفتند و گفتند امروز ملاقات دارید. یا مادر بیاید یا دخترها. ما هم که می فهمیم خانواده داشتن و مادر بودن یعنی چی، گفتیم مادر جون برو، و  به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 6:35  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM