تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

توي دفترچه­ي تلفنم شماره­اي از تو نيست. هيچ خط تلفني مرا به تو وصل نمي كند. زنگ مخصوص تو روي موبايلم صدا نمي كند. هيچ كس شماره­ي تماسي از تو ندارد. تو پشت هيچ كدام از گوشي­ها نيستي كه بگويي:"سلام عزيزم!"

سلام بابا!

امروز تولد مامان است و تو هنوز به او زنگ نزده­اي. زودباش ديگر! دير مي­شود. ما منتظريم! تولد مامان كه بدون تبريك تو تولد نمي­شود!

کوچک تر که بودم هر سال زنگ می زدم به تو و با نگرانی به یادت می آوردم که هدیه یادت نرود و تو چقدر می خندیدی که " بله فاطمه هم زنگ زد، نگران نباش. "

حالااما، نمی دانستم چطور یادت بندازم که امروز یکی از روزهای مهم ماست. گفتم ما! كدام ما؟ ما كه حالا ما نيستيم؟ هر كدام گوشه­اي هستيم . براي ما شدن دوباره­مان دعا مي­كنيم. "من" ها، طاقت "ما" بودن ما را نداشتند!

                                                          ***

دلم برایت تنگ شده، دلم می خواست به این بهانه زنگ می زدم و صدای آرام و یواشت را پای تلفن می شنیدم.

دلم مي­خواست تصميم خطرناكي بگيرم، شاید مثل همیشه زنگ بزنی و بگويی " بابا جان، به من اعتماد کن، تا شب بیام با هم حرف بزنیم. "

دلم مي­خواست مثل آن شب آخر بغلم کنی تا با هم گریه کنیم و من مرتب جمله هایت را زير لب، توي فشار اشك و هق هق، تکرار کنم " ما به هدفمان اعتقاد داریم، ما هیچ خلافی نکرده ایم جز درخواست حقوق انسانیمان، پس نترس و نگران نباش. "

تمام این چند روز جمله آخرت که گفتی " به خدا توکل کن که با ماست " در گوشم زنگ می زند. همه­ي جمله­هاي تو در گوشم است، همه­ي محبتت در قلبم.

آن شب گفتی، بنویس، هر لحظه که دلگیر بودی و غمگین و حتی خشمناک فقط بنویس."

بابا ! آن شب به تو قول دادم که فقط بنویسم، همه ی حرفهایم را بنویسم. ناگفته­هايم را و رازهاي مگويي كه با سپيدي كاغذ گفتني است و با تو كه هر جا باشي مرا مي­شنوي. مرا مي­خواني. این روزها فقط کاغذ می خرم و قلمي كه تاب حرف­هاي مرا داشته باشد و فقط می نویسم، به تو، به مامان، به دوستانمان، به عموهای شهیدم و به همه ی آنها که صبح و شب زنگ می زنند و دلشوره­ي تو را دارند. دلشوره­ي مرا! دلشوره­ي صبا را! راستي گفتم صبا! دارد از اينجا برايت بوس مي­فرستد. براي او هم مي­نويسم. دارم سه سالگي اش را ثبت مي­كنم. لحظه­هاي دردناك سه سالگي اش را. امروز بي خيال مي­خندد و فردا كه بزرگ شود بر كلماتي كه مادرش نوشته خواهد گريست!

اما هيچ نامه­اي پست نخواهد شد. هيچ كبوتر اميني نيست كه نامه­ام را به پايش ببندم و براي تو بفرستم. تازه گيرم كبوتر پيدا شود، يا قاصدكي بيايد كه به اصرار پيامي از من براي تو بخواهد...به كدان سمت بفرستمش؟ نشاني تو كجاست؟ آه..تو كجايي؟

اين نامه اما فرق مي كند، گفتم شاید هنوز فرصتی باشد که زنگ بزنی و تولد مریم عزیزت را تبریک بگوئی.

او که این روزها چنان آرام و محکم و مومنانه می خندد، که من دلم می لرزد از حجم توانش و خیالم راحت می شود از اعتمادی که همیشه به تو و او داشته ام. و مرور می کنم هر روز این حرف مامان را که گفت:" بعد از طوفان آنچه می ماند ساقه و ریشه ی مقاوم درختان است " و من پر می شوم از استقامت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:58  توسط ساجده | 
باید به سفری می­آمدم، صبا و یه چمدان هول هولکی بسته شده رو زدم زیر بغلم و با بابا فیض ا... و مامان مریم عازم فرودگاه شدیم. توی راه صبا سر از پا نمی شناخت و دائم سخنرانی می کرد، ما آدم بزرگ­ها اما پر شده بودیم از سکوت و بی­حوصلگی. توی فرودگاه لحظه­ای که روشن شد قراره مامان مریم و بابا فیض ا... توی فرودگاه بمونند و ما تنها سوار هواپیما شویم، سکوت و بغض گریبان گیر او هم شد. شازده کوچولوی من ساعت­ها بغض و اشک داشت که چرا آنها را نیاوردیم. هنوز هم بعد از چند روز مرتب گوشزد می­کند که زودتر  برگردیم آنها توی فرودگاه منتظر ما هستند. خسته شدند زودتر برویم و با آنها برگردیم مسافرت ...

بابا اما، انگار منتظر بود ما عازم شویم تا نفس راحتی بکشد. یک روز بعد، وقتی که آرام و مطمئن در خیابان راه می­رفت ربوده شد، دزدیده شد، غارت شد ...

نامردها از آرامشش ترسیده بودند. از محکم گام برداشتنش وحشت زده بودند و دیگر مطمئن بودند چاره­ای جز حمله از پشت سر و دزدیدنش ندارند. البته کمی مردانگی کرده بودند و در خانه را نشکستند. کلیدها را از جیب بابا فیض ا... درآوردند و خانه را زیر و رو کردند که مبادا تانکی یا موشکی یا ابزار انقلاب مخملی( ؟؟؟) را آنجا قایم کرده باشد، هیچ کس هم نبود که بهشان گوشزد کند که تانک­ها که الان توی خیابان هستند چرا سراغ آنها نمی­روید.

صبا اینجا دلتنگ مامان مریم و بابا فیض­ا... است، اما برای اولین بار مامان مریم شماره ما را نمی­گیرد که با صبا حرف بزند، به گمانم وحشت دارد که آخر صحبت صبا بگوید گوشی را بده به بابا فیض ا... . نمی دانم شاید شازده کوچولو هم فهمیده تهران چه خبره که اصلا سراغ نمی­گیره.

بابا فیض ا...!

ما دیشب برایت سوغاتی خریدیم. و آن­قدر اینجا می­مانیم که مطمئن شویم تو به فرودگاه برگشتی. وگرنه من زبان توجیه نبودنت را برای صبا ندارم. نمی­دانم چطور باید برایش تشریح کنم که ممکن است آدم­ها بدون انجام کار بد هم زندانی شوند. نمی­دانم چطور برایش باز کنم که در ایران ما، ایران عزیز و اسلامی ما، ممکن است افرادی را برای حرکت در راه مقدسشان بازجوئی کنند. ممکن است به پشتوانه­ی دین هزارها ظلم کنند و ترس از جواب دادن در دنیای دیگر را در پستوی خانه­یشان قایم کنند.

نمی­دانم برای شازده کوچولوی 3 ساله­ام چطور می­شود توضیح داد، اعتقاد و صداقت و عدالت پایه­ای زندگی تو هستند و دین تو به آن اصرار دارد، اما افرادی که نماد دین تواند و خود را نماینده­ی آن می­دانند آن را زیر پا می گذارند.

امیدوارم صبا هیچ وقت نپرسد چرا سفر ما طولانی شد، چون من نمی­توانم برایش توضیح دهم ...

گیرم در باورتان به خاک نشستم
وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان
زخم دار است
باریشه چه می کنید
گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که میزنید
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:8  توسط ساجده | 
 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:17  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM