![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
چند روزي است كه فهميدهام آدم ترسويي هستم، خيلي ترسو و وحشتزده. اين روزها خيلي ميترسم. تا به حال نميدانستم كه اينقدر ترسوام. اول كاورم را درآوردم، روز بعد مچبندم را باز كردم و يك روز ديدم ديگر هيچ نشان سبزي در خود ندارم غير از انديشه و سكوت سبزم. نميدانم اين وحشت از كي شروع شد، شايد از آن روزي كه منصوره با چانهي پانسمان شده و دست كبود وارد كلاس شد و گفت: نفهميدم چه اتفاقي افتاد؛ توي ماشين بودم كه يكهو در باز شد و چانهام گرم شد از خون و بعد هم بيدار شدم و ... نه، قبلتر بود. فكر كنم آن روز بود كه ستاد شرق را بچهها تعطيل كردند تا دخترها و پسرهاي دبيرستانيشان بيشتر از اين كتك نخورند. رئيس ستاد ميگفت: آنقدر اين روزها هزينههاي مالي و استرسي براي بيمارستان و جراحي بچهها پرداختيم كه ديگر تواني برايمان نمانده است. شايد هم آن شبي بود كه محمد زنگ زد و گفت كه دختر 16 سالهاي را به همراه مادرش جلوي رويش كتك زدهاند و وقتي كتكزننده را به كلانتري كشاندهاند، شكايتنامه جلوي رويشان توسط رئيس كلانتري پاره شده و ... اما به نظرم زودتر بود. آن روز كه توي آژانس خسته و بيحال نشستهبودم و دستم را به همراه شال سبزم لبهي پنجره گذاشته بودم و در يك لحظه خانمي ملبس به پرچم ايران(مايهي ننگ بود براي پرچم ايران عزيز) چنان شال را از دستم كشيد كه بازويم به ستون ماشين كوبيده شد كه تا چند روز كبود و دردناك بود... احساس ميكردم به من تجاوز شده. فرياد زدم؛ وحشيها، وحشيها، كه ديدم ماشين در حال تاب خوردن است و رانندهي آژانس خواهش ميكند سكوت كنم تا شيشهها را نشكنند. بغض گلويم هنوز نتركيده، كه هرجا ميخواستم از ظلم و اجحافي كه در حقمان ميشد بگويم كسي بود نا اميدتر و رنجيدهتر خودم. آن لحظه به خدا گفتم درست است اتفاق خاصي برايم نيفتاده اما به خاطر چيزي كه درونم شكستند نميبخشمشان. خداي من خداي عادليست با معيارهايي متفاوت از اين به ظاهر مومنان كه اين روزها ميبينم. چيزي تا انتخابات نمانده و شور در خيابانها غوغا ميكند. چقدر دلم براي خاتمي عزيز و سالهاي بودنش تنگ شده است. چقدر دلم براي بزرگواريها و "زنده باد مخالف من" گفتنهايش تنگ است. چقدر اين دو رئيس جمهور فرق دارند. چقدر از آن روزها دوريم. به اندازهي قرنها. ديگر خيلي برايم نتيجهي انتخابات مهم نيست. ديگر حتي تلاش هم نميكنم. فقط به رفتن از اينجا ميانديشم.** هرشب به خودم و صبا قول ميدهم؛ اجازه ندهم جايي زندگي كند كه ظلم و دروغ و بيعدالتي با وقاحت ترويج شود و حكومت و رسانه به تنها چيزي كه احترام نميگذارند شعور و حقوق توست. و تو روزي بفهمي كه تمام وجودت را رعب فراگرفته. درست مثل امروز من... **سوره ی نسا آیه ی ۹۷: از کسانی که میمیرند پرسیده می شود چرا تن به ظلم دادین؟ میگویند ما مستضعفین بودیم. فرشتگان می گویند آیا زمین خدا فراخ نبود؟ پس هجرت می کردید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:41 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|