تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

مدت­ها پیش با دوستی توی یک صحبت قرار گذاشتیم ماجراهایی رو درباره­ی صبا روی پوست نارنج حک کنه. آخه دوستم قلم خوبی داره.

از اون روزها، کلی روز و اتفاق و زندگی گذشته. امروز صبح که اومدم اینجا تا چند قطره نارنج برای نیمروی صبحانه ببرم دیدم دیشب که من خواب بودم، دوستم اومده و پوست نارنج رو که من لای هاله­ی ماه گذاشته بودم، برداشته و یه قصه­ی دیگه روش گذاشته. گرچه قرارمون این نبود و من خیلی خوشم نیومد کسی پوست نارنج من رو بکنه پوست نارنج ما، اما چون دوستم بوده و هیچ کس هم نمی شناسدش، فکر کردم این بار هم شما رو به میهمانی قلم دوستم دعوت کنم.

داشتم به مامانی عادت می کردم که یهو غیبش زد.

گفتم مامانی نیستی.

یه صدای مهربون از پشت در نرم و آروم گفت دارم برات غذا گرم می کنم.

از خواب بیدار شدم .

غذای گرمی جلوم بود ولی مامانی نبود.

بابائی رو با گریه صدا کردم که من مامانی رو میخوام.

بابائی گفت مامانی داره برات یه لالائی آماده می کنه.

دویدم تو حال.

مامانی با آغوش گرمش منو بغل کرد و

بهترین لالائی عالمو برام خووند.

از خواب بلند شدم.

مامانی هنوز داشت صبحانه منو آماده می کرد.

مامانی رو بغل کردم و خودمو براش لوس کردم که

مامانی دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:56  توسط ساجده | 
من صبا هستم.

تصمیم گرفته ام هر از گاهی خودم بیایم و مستقیم حرف بزنم.

من یه عالمه حرف برای گفتن دارم اگه بزرگترها اجازه بدن به جای خودم حرف بزنم.

مامان و بابا قبل از دیدن ماه نو به بهانه من زدن بیرون . که صبا رو ببریم یه چرخی شمال بزنیم.

من بودم و محیا کوچولو و البته یه عالم آدم گنده. به نام ما و به کام دیگران.

از حق نگذریم شمال حال میده. چون مامان و بابا دیگه سرکار و جلسه و پیش دوستاشون نیستن.

شبانه زدیم تک جاده .  از کوه و دشت و دریا و جنگل گذشتیم.

از کرج و قزوین و رشت... تا رسیدیم به لاهیجان... ما که همه اش خواب بودیم و دیگران بیدار.

خوش بودن و ما هم که جزو قازورات بودیم خرکش می شدیم. 

وسط همه خوشی ها تله کابین چه چسبید.

هر چند ما جا موندیم و تله کابین خالی خالی تا وسط آسمون بالا رفت.

سفر هنوز ادامه داره. تا ببینیم میل بزرگترها به کجا میل می کنه.

بازم میام.

تا بعد.

ارادتمند شما-صبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:41  توسط ساجده | 
طفلکم بخواب. قایق رویاهایت وسط دریاست.

طفلکم رو گذاشتم روی پام.

شروع کردم به لالائی خوندن تا بخوابه.

نگاهی به من کرد و شروع کرد به حرف زدن.

درست مث جیرجیرکها که وقتی آفتاب می خوابه اونا بیدار میشن.

وقتی سکوت قد میکشه و سایه تنهائی و دلتنگی همه حجم لالائی یه مادر رو پر میکنه.

طفلکم در اوج وراجی نامفهوم شبانه اش پلکاش میفته  رو هم.

تا میام باور کنم خوابه. چشماش مثل الماس در انگشتری شب میدرخشه.

این کار هر شب ماس.

دستاش توی دستم می ماسه ولی چشمای من اونور آسمونه.

چشماش خواب خوابه.دیگه بیدار نیس. از نفس های عمیق و آرومش میشه فهمید.

وقتی دو سه تا نفس عمیق میکشه. قایق رویاهاش وسط دریاس.

من ته سکوتم. مثل ستاره ای ته آسمون.

میخوام بذارمش زمین.

مامان منو دوس داری؟

آره عزیزم.

پیشم می مونی؟

آره گلم.

داری گریه می کنی؟

نه عزیزم. تو که چشات بسته اس. خوابی.قایقت وسط دریاس.

پس چرا داری نفس عمیق می کشی؟

هیچی گلم.

مامانی خیلی دوست دارم...

سرم رو به دیوار تکیه داده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:50  توسط ساجده | 
هنوز غرق عبور بودم که

ناگهان صبا جوانه زد و

بالاتر از من ایستاد.

مثل همه بچه ها

از همه مادرها.

و خنده هاش همه جا را پر کرد.

و همه مهربانی را در چشمانش جمع کرد.

دهنش پر از واژه شد.

پر از پرسیدن.

و سر تمامی نداشت.

می گفت برای جواب دادن به پرسش های کودکت باید خدا باشی و

برای پاسخ ندادن یک احمق.

صبا دارد از میان پرسش هایش و پاسخ های ما قد می کشد.

یک روز دو سانت. یک روز ده سانت.

و گاه روز ها به همان قد روزهای پیشه. بستگی به گفتگوی ما با هم داره.

نگاه کن داره به حرف های من می خنده.

با این شیطنت چکار باید کرد...

تا به خود آمدم خنده های صبا همه جا را پر کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:25  توسط ساجده | 
من را از بهشت عبور دادند

از جائی که پر بود از مهربانی و بهار.

و در دلم دانه بهارانه ای کاشتند.

دانه در دلم می روئید و سبز می شد.

و با عبورش مرا پر از نسیم بهاری می کرد.

من به شوق او بود که بهشت را رها کردم

و پا بر زمین نهادم.

اشتیاقم را صبا نامیدم.

من و صبا پیش از این اینجا بودیم...

من و صبا پیش از این در اینجا بودیم

داشتیم می آمدیم که مسیح مثل همیشه ما را پر از مهربانی کرد :

هماره پرواز کن

تا مه آلود قله های دوردست

حتی اگر دلی

به هم آوازی پر نگشاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:21  توسط ساجده | 
من این جا بودم

قبل از زمین

قبل از آمدنم

من بودم و خدا

تنهای تنها.

هنوز خدا گل زمین را درست نکرده بود

و من جائی نداشتم برای زندگی

خدا این جنگل انبوه را برای من آفرید

همه جا سبز بود و سبز بود و سبز.

همه جا آب بود و آبی بود و آبی

همه جا آکنده بود از باران و جویبار و من.

همه جا را آکنده بود باران و جویبار و من 

ایستاده بودم روبروی خدا.

چشم در چشم هم

سیر نمی شدیم از هم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:4  توسط ساجده | 
صبا داره رشد می کنه و مثل یه قطار  از جلوی چشمهای ما به سرعت برق میگذره. نمی دونم ما ساکنیم که رشد اون رو سریع می دونیم یا این که نسبت رشد اون به رشد ما این قدر سریع تره. جمله بندی هاش نسبتا کامل شده. کلمات رو واضح بیان می کنه. منظور افراد رو خوب درک می کنه و پاسخ های بجا و مناسب می ده. ترکیب جملاتش تقریبا به سرعت بالائی افزایش پیدا کرده. درکش از کلمات پیشرفت زیادی پیدا کرده. زنجیره سوالاتش قطع نمی شه. از هر چیزی که میگی سوال می کنه و از هر جوابی که میشنوه یه سوال تازه درمیاره. پیگیری سوالاتش خیلی جدی و معناداره. کلمات جدید رو زود یاد میگره و در اولین جملات بعدیش به کار می گیره.

بازی نمادی رو خوب یاد گرفته. با هر چیزی که دم دستش قرار میگیره یه بازی نمادین راه میندازه. سالاد کاهو میشه رختخواب عروسکش. از ترکیب رنگ ها برای نامگذاری اشیای پیرامونش استفاده میکنه. با محیا خوب بازی میکنه و براش مادری میکنه. از دستورات خوب اطاعت میکنه. و مرز شیطنت و خرابکاری رو درک میکنه.حرکات چشمی اش خیلی خوبه . همه چیز رو زیر نظر میگیره و واکنش نشون میده. ظرفیت استفاده از موقعیتش بالاست. مثلا تا شنید در باره شب احیا صحبت می کنیم. خودشو انداخت وسط بحث که امشب شب احیاست من میخوام بیدار بمونم و غذا بخورم. یا وقتی در فیلم دید که یکی زخمی شد و افتاد و مرد. من برای این که منظره را راحت تغییر بدم گفتم شوخی کردند و از دماغ اون آقاهه خون اومد. بلافاصله گفت. افتاد مرد. کشته شد. کشتنش. گفتم فیلمه. اونم خون نبود دوا گلی بود. گفت دوا گلی بود . خون بود. مرد. کشته شد. سرش نمیشه کلاه گذاشت.

بچه شادیه و بازیگوش. کمتر غریبی میکنه و با بزرگترها میجوشه و یه بازی رو تا حد زیادی ادامه میده و قواعد بازی رو درک میکنه. و اگه شما یادتون بره بیادتون میندازه که چکار باید بکنید. من که از نفس افتادم. انرژیش تموم نمیشه. ما کم میاریم. سرعت ما کم شده اون مثل قطار داره از جلوی چشمای ما به سرعت برق میگذره.

این هم چند تا عکس قدیمی از تولد ۲ سالگیش که عمو رضای تنبل تازه آپ لود کرده

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:50  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM