![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
سلام چند هفته ای هست که صبا شبهای نا آرامی داره. در طول شب چند بار بیدار میشه، خودش رو میزنه، گریه میکنه و جیغ میکشه. وقتی دیدیم دکتر هم جوابی براش نداره گفتیم بریم دریا و کوه و جنگل. شاید اگه چیزی ناراحتش کرده از ذهنش خارج بشه. الآن یه کم بهتر شده اما کاملا خوب نشده..
این روزها دارم صبا رو از پوشک میگیرم. کار سختیه به نظرم. فعلا روزها به نتیجه رسیده اما هنوز جرات نکردم برای شب اقدام کنم. صبا دیگه خیلی چیزها رو میفهمه. حسابی سخنرانی میکنه، مچ میگیره و آدم رو ضایع میکنه.
مصداق: 1- موقع خواب برای شیطونی و کمی هم مردم آزاری هی پایش رو بلند میکرد میگذاشت لبهی تخت. آروم ناخنم رو کشیدم رو پاش و گفتم اینجا تیغ داره. درست بخواب. بلند شد و نگاهی کرد و گفت: اگه تیغ داره چرا وقتی دستم رو میذارم چیزی نمیشه؟؟؟
2- یه آقای خیلی پیری تو خیابان وقتی شیرین زبانی و کارهاش رو دید، اومد جلو و یه شکلات داد به صبا و گفت: بیا بگیر دختر قشنگم. صبا گرفت، مکث کرد، دوباره پس داد و گفت:"بگیر. بگو بهرمایید." (صبا به ف میگه ه) فقط قیافهی پیرمرد رو تجسم کنید.. اون بندهی خدا گرفت و بعد گفت بفرمایید. ایشون گرفتن. بعد دوباره پس داد گفت: نه شکلات برای من خوب نیست. مامانم اجازه نمیده... (صبا هم مثل بچههای دیگه عاشق شکلاته. )
برنامهی روزانهاش منظم شده اما هنوز کوچولو مونده بس که تحرک داره اما چیزی نمیخوره. چند روز پیش خاله فاطمه میگفت: دوست دارم بدونم سوخت حرکتی این کوچولوی ۱۲ کیلویی چیه که میتونه ساعتها چیزی نخوره و بدوه.
میخواهم یه داستان کوتاه قدیمی از هوشنگ مرادی کرمانی رو که چند روز پیش خوندم و یه جوری شخم خوردم، براتون تعریف کنم. کل داستان نامهی یک دختر شانزده ساله است که شب تولدش برای مادرش نوشته است. معصومه در نامه اعتراف میکنه که مادرش رو دوست نداره. او مادرش رو نمیبخشه به خاطر گناهی که 16 سال پیش مرتکب شده است. به خاطر نگاههای سنگینی که 16 سال است به دوش میکشد. بخاطر تصمیم غلطی که آن سال گرفت. او اعتراف میکند که تمام ماجرایی را که آن شب اتفاق افتاد و این همه سال از او مخفی شده به طور کامل میداند. او اعتراض میکند که چرا مثل خدیجه خانم بین شوهر و بچه، شوهر را انتخاب نکردی؟ حواست نبود که داغ بچهی 6 ماهه زود سرد میشود؟ اصلا میتوان دوباره بچه دار شد... یادت نبود که با گریه و درخواست نجات من از زیر دیوارهای فرو ریختهی زلزله زده 3 تا بچه را بیپدر میکنی؟ خودت بیسایه سر میشوی؟؟؟... چرا آن لحظه درست فکر نکردی؟ چرا بجای عقلت به احساسات مادرانهات تکیه کردی؟!!! نامهی معصومه با تکرار دوبارهی دوستت ندارم تمام میشود و اقرار به اینکه: میدانم حالا دلت میگیرد که عجب دستمزد محبتها و زحمتهایم را دادی. میدانم حالا گریه میکنی که چه نمک نشناسی برای او که عمرش را به پایت گذاشت... ولی باید میگفتم تا سبک شوم. و حالا دلم میخواهد جوابت را بدانم. و در انتهای داستان جواب یک خطی مادر معصومه بود که حال من رو عوض کرد: سلام معصومهی گلم. ای کاش دوباره این نامه را مینوشتی، آن زمان که خودت مادر شدی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:5 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|