![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
لطفا فحش ندین. خودم میدونم حجم نبودنم خیلی بیشتر از اونه که بشه توجیهش کرد.
صبا کوچولوی دو سال و دو ماههی ما پدیدهای شده غیر قابل توصیف.
که ما فقط فرصت می کنیم شبها تاش کنیم و بذاریمش تو کمد، که هم فک دخترمون استراحت کنه هم مغز ما. به شدت همه چیز رو میفهمه و هیچ مدلی نمیشه گولش زد. راه می ره و میگه :" آخه منو کشتی.. الهی من قربون شم.."
چند ماه هم هست که ( از وقتی خاله جونش باردار شدن) ایشون هم یه روز صبح که از خواب بیدار شدن فرمودند تو دلشون نی نی دارن. چشمتون روز بد نبینه. نی نی صبا خانوم روز به روز بزرگتر شدن و زود تر از دختر خاله جان صاحب نام شدند. حالا کافیه بهش بگی صبا بلند فلان چیز رو بیار. دستش رو به دلش یا کمرش می گیره و میگه نمی تونم. من تو دلم بهار دارم. نوهی ما البته هنوز به دنیا نیامده ضمن اینکه تازگیها صبا خانوم دنبال بابای بهار میگرده و هی می پرسه بابای بهار کجاست؟ رفته شرکت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! ماجراهای شازده کوچولو و شیرین کاریاش مثل همهی بچهها زیاد و با مزه اس. و من به شرافتم قسم میخورم از این به بعد تند تند بیام و تعریف کنم.
راستی عمو رضا و خاله فاطمه هم یه محیای کوچول خیلی خوشگل آوردن که خیلی دل صبا رو برده. محیا تا الان 7 تا آفتاب بیشتر ندیده.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:58 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|