![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
دم دمای غروب که می شه بیحوصلگی بهم هجوم میاره و یه روزایی اصلا حال و حوصلهی بازی و کلنجار با صبا رو ندارم. و با سکوت آن را طی می کنم. بعد عذاب وجدان میاد سراغم که هر لحظهی بودن صبا پر از یادگیری و کاره. یک لحظه تلف کردنش کلی خیانته و از این فکرا.. کم نیست ها داریم درباره ی یک آدم حرف می زنیم. حالا اگر آدم توی این دوران بی ارزش شده که تقصیر مسافرکوچوی من نیست. اینکه لحظه لحظهی روزهای آیندهی صبا متاثر از لحظه لحظهی این روزهاشه آتش به جونم می زنه...
دخترکم زورش نمیرسه بالش من رو بلند کنه، آن را روی زمین می کشه و اون رو جابجا می کنه. چه راه عاقلانهای.. به هر حال اصل پیدا کردنه یک راه برای تکان دادن و تکان خوردن است که آدم بزرگها این رو فراموش کردند.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:51 توسط ساجده |
|
|
نبودنم از سر نبودن نیست.
نبودنم از سر وجود نداشتن است. دست طفلم رو گرفتم و به جای دوری رفتم برای وجود نداشتن. ... هوا اینجا سرده. انگار تعبیر تمام رفتنها ... برای دل تنهای آسمون بعد از باران دعا کنید.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:55 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|