![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
سلام. میدونم بیشتر از دو ماه تاخیر هیچ عذری برنمی تابه. پس بهتره که مثل همیشه فقط بگویم شرمنده ام . اینقدر توی این مدت صبا تغییر و تجربه داشته که نمی دونم باید از کجا شروع کنم. روز 9 بهمن سومین دندونش هم لثه رو پاره کرد و به دهن صبا سرک کشید.طفلکم این مدت خیلی اذیت شد. می دونین که بچه ها اینطور وقتها چه مشکلاتی پیدا می کنن؟؟ بای بای می کنه ، دست می زنه. به طرز فجیعی می رقصه. بابا و ماما رو می گه. شیطونک دستش رو به مبل می گیره و می ایسته و راه میره ولی هنوز جرئت نکرده دستش رو ول کنه. صبای شیرین ما به طرز عجیب و غریبی دل می بره و تازگیها کمی با غریبه ها سر سنگین شده. چند وقت پیش با خاله حدیث و عمو مناف رفتیم سینما فیلم "اینجا چراغی روشن است". همه مجذوب تشخص گلکم شده بودند. خیلی مودبانه نیم ساعت از فیلم رو دید بعد هم بدون هیچ صدایی خوابید. و ما اعتقاد پیدا کردیم که شازده کوچولو کاملا هنر دوسته، گرچه دوستی می گفت خوابیدنش یر این فیلم به این معنیه که خانوم تجاری ساز می شوند و حال و حوصله فیلم هنری را ندارند. گذراندن مراحل زندگی صبا من رو به یاد مراحل زندگی خودمان می اندازد. وقتی قرار است وارد دوره ای جدید شویم اذیت می شویم، گریه می کنیم. احساس تنهایی داریم.فکر می کنیم باید کسی کمکمان کند. گاها داد و قال به راه می اندازیم. صبا هم همینطوره مثلا وقتی شروع کرد سینه خیز یا چهار دست و پا بره مرتب با صورت زمین می خورد و گریه می کرد. یا وقتی داشت ایستادن را می آموخت یکهو توی وضعیت بین نشسته و ایستاده گیر می کرد و گریه می کرد ولی تلاشش جالب بود یعنی وقتی گریه می کرد بلندش می کردم و می نشاندمش دوباره همان کار را تکرار می کرد. تا بتواند به راحتی انجامش دهد. یا همین دندان در آوردن و خیلی چیزهای دیگه که عبور از مراحی رو سخت می کنه. و چقدر زندگی آدمی در سنین مختلف یکسان است.... این روزها به شدت ذهنم درگیر صباست. از طرفی نمی خواهم مهدکودک بگذارمش از طرفی هم خیلی کارم زیاد شده. و کاملا هم حس می کنم روزهایی که من رو کمتر می بینه شب نا آرومتر می خوابه. گیر کردم بین حس های متضاد و متخاصم. یک پرستار خوب هم که خیالم از بابتش راحت باشه پیدا نمی کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 8:50 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|