![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
اگه این کامپیوتر ویروسی نمی شد و بابا احمد زودتر می بردش شرکت و دوست بابا احمد سرش خلوت تر بود من حتما خیلی زودتر از این حرفها می آمدم و شیرینکاریهای شازده کوچولو تعریف می کردم. حالا ناچارم خلاصه و هول هولکی تا صبا خوابه هر چی تو ذهنم هست و این مدت هی با خودم می گفتم یادم نره را براتون بگم. صبا کوچولوی ما دومین سینمای عمرش رو هم رفت. چشمتون روز بد نبینه چنان تو سالن به سخنرانی افتاده بود که من و بابا احمد و خاله حمیده و مامان خاله حمیده مجبور شدیم هی راه بریم .فیلم "چه کسی امیر را کشت؟" 4شنبه اول آبان. اتفاق دیگه این دوران هم مرواریدهای دهان عزیز دل ماست.اولیش جمعه 19 آبان دومیش هم سه شنبه 23 آبان سنجاب کوچولوی ما یک مدل حرکت اختراع کرده که من اسمش رو گذاشتم "چهار خیز".سینه خیز که نرفت. یک دفعه چهار دست و پا با سینه خیز قاطی شد و شد بلای جون ما.خصوصا که دیگه روروئکش هم به کمکش اومده و من تمام مدت باید دنبالش بدوم که در کابینتها و کشوها ... باز نشه.
نمی دونم چرا اینقدر به سیم و تلفن و کنترل علاقه داره مخصوصا سیم. چنان به طرفش یورش می بره که گاهی بهش نمی رسیم.البته قضیه تلفن معلومه چون مامان مریم و باباسان یکسره باهاش تلفنی حرف می زنن.این روزها باباسان رفته سفر.یک کمی هم سفر طولانی شده ، برای همین وروجک ما باید روزی چند بار با تلفن دلتنگی باباسان رو التیام بده...
شازده کوچولو دوره شیرین و پر هیجانی رو پشت سر می گذاره. همه چیز براش جدیده و می خواهد هر چی رو می بینه امتحان کنه.با هیچ کس غریبی نمی کنه و تنها اذیتش اینه که دلش نمی خواد غذا بخوره و بخوابه. ضمنا آخرین پست عمو رضا رو هم صبا اشغال کرده. ببینید. این عکسها هم برای بابا فیض الله است که رفته یک سفر طولانی و دلش برای هممون تنگ شده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:5 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|