تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

جديدترين تجربيات:

1- بالاخره ريسك كرديم و چهارشنبه گذشته شازده كوچولو را به سينما برديم.اون هم چه فيلمي." ميم مثل مادر" خيلي خوب بود.قسمتي از فيلم رو تو بغل باباسان تماشا كرد وقتي هم كه خسته شد تو بغل مامان مريم خوابيد.تا آخرش هم بيدار نشد.همش نگران بودم.البته مشكل من گريه و بي تابي كردنش نبود. مي ترسيدم به هيجان بياد و شروع كند به سخنراني ....

2- صبح روز جمعه عسل ما مثل هميشه 7 بيدار شد و من هم آوردمش بين خودم و بابا احمد خواباندمش.بعد از كمي سخنراني و آواز يكهو گفت" ماما" من وحشتزده بلند شدم و نشستم.تقريبا مطمئن بودم اشباه شنيدم كه احمد گفت :"ساجده شنيدي كه گفت "ماما" ؟" نمي تونم حسم رو توصيف كنم.فوق العاده بود...(ناگفته نماند كه قسمتي از هيجانم هم بخاطر اين بود كه همه مي گفتند اولين كلمه اي كه بچه مي گويد"بابا" است)

۳- دو بار است كه وقتي مي رويم حمام و تو وانش نگهش مي دارم تا آب بازي كنه حركاتش منظم شده. مكث مي كنه و بعد به شدت دست و پاش رو مي كوبه تو آب. و دوباره از اول.جالبه كه تو اين بين هر چي من صداش مي كنم و بالا پايين مي رم كه من رو ببينه يا بخنده ، اصلا انگار نه انگار. چنان با اخم به دست و پا و آبي كه صدا مي ده و تكان مي خوره نگاه مي كنه كه گويي مشغول حل يك مسئله مهم است. حالا مامان مريم براش يك استخر خريده با تويوپ ببينيم اونجا چه مي كنه.

۴- اولین سوپش رو دیروز خورد و بعدش ۳ساعت و نیم خوابید.امروز هم پوره زرده تخم مرغ.نمی دونید چه هولی می زنه و هی می خواهد قاشق رو بگیرهو همه جونش رو هم کثیف می کنه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 جديدترين شاهكارها:

1- صبح ديروز كه طبق معمول بين من و باباش مشغول حرف زدن بود،پستانكش رو گذاشتم تو دهنش که كمي آروم بگيره تا من بخوابم كه يكهو احساس كردم يه چيزي داره مي ره تو دهنم.چشمم رو كه باز كردم ديدم شازده خانم دارن پستانكشون رو مي كنن تو دهن من.چقدر بچم دست و دل بازه

2- امروز داشتم براش لالا يي مي خوندم بلكه بخوابه.آرام گوش مي كرد و چشمهاش هم سنگين شده بود.با خودم فكر كردم داره خوابش مي بره من ساكت بشم.وقتي لالايي قطع شد يك دفعه با همون چشمهاي نيمه بسته شروع كرد به آواز خوندن .تقريبا با همون آهنگ شعر من.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه تولد 5 ماهگي صبا كوچولوي ما بود. كيك خريديم و رفتيم پيش خانواده احمد. صبای ۵ ماهه ما ۶کیلو و ۱۶۰ گرم وزنش بود و ۶۵ سانتیمتر قدش.خدا رو شکر وضعیت نموداریش بهتر شده.

 این سجاده قشنگ مال شازده کوچولوئه که هر تکه اش را یک عزیز براش هدیه آورده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 چقدر زود 5 ماه گذشت. به ياد شبي افتادم كه قرار بود صبح روز بعد صبا به دنيا بياد. باحدیث و عمو مناف رفتيم رستوران هاني.وقتي رفتم كه دستم رو بشويم. توي دستشويي خانم مسني كه ظاهرا ايران زندگي نمي كرد ازم پرسيد كه چند ماهه باردارم.وقتي بهش گفتم فردا كوچولوم بدنيا مياد،اسمم رو پرسيد بعد بغلم كرد، و بلند گفت :" خدايا خودت پشت و پناه ساجده باش. خودت فردا كمك اين مامان كوچولو باش تا راحت بارش رو به مقصد برسونه." و حال من و حديث بغض آلود رو خيلي متحول كردروحيه خوبي پيدا كردم . اطمينان عجيبي بهم داد. احساس مي كردم صداي اون خانم همون موقعبه خدا رسيد و خدا به هر سه مان لبخند زد.

حالا 5 ماه از اون شب دوست داشتنی مي گذره و صبا روز به روز تغيير مي كنه و شيرينتر ميشه.اون شب توي سينما حالم خيلي بد شد.تو قصه، مادري بود كه بچه معلولي بدنيا آورده بود.هر لحظه صبا رو نگاه مي كردم و خدا را شكر مي كردم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 14:39  توسط ساجده | 

دوشنبه هفته پيش قرار بود عمو رضا وخاله فاطمه با هم بروند شمال.يكشنبه آخر شب بطور ناگهاني من و احمد تصميم گرفتيم كه من و صبا باهاشون بريم، بابا احمد هم با يكروز تاخير به ما بپيوندد. استراحت خوبي بود . هوا ، دريا ،باران جنگل... همه همونطور زيبا بودند. صبا هم كه حسابي عشق و حال كرد.چنان سر مست مي خنديد و بازي مي كرد كه دل از كف همگان برده بود. جمعه اومديم تهران و جاي همه خالي شنبه با مامان باباي احمد،عمو اسد و هانيه جون و خانواده خاله احمد رفتيم اصفهان خانه يك خاله ديگر. واقعا خوش گذشت.فقط امروز من رو بيچاره كرد. بعد از 8 روز كه كلي آدم يكسره باهاش بازي مي كردند و گشت و گذار حالا تنها در خانه....

صبا روز پنج شنبه براي اولين بار گفت " با" .البته قبلا وقتي من (مامان) و غذا(هام) رو مي ديد ، " م " كشيده اي مي گفت. ولي " با " رو خيلي جالب و با فشار گفت.

تقريبا هر چيزي رو كه بتونه بگيره يك راست مي بره طرف دهنش. از سيم تلفن گرفته تا لباس من وقتي صبح زود تر از من بيدار مي شه. يك كوچولو غلت!!!!  مي زنه.يك كم هم سينه خيز مي ره.البته خيلي كم.امروز صبح يكهو آب مي پره تو گلوي شازده كوچولو و شروع مي كنه به سرفه، خاله فاطمه هم سريع بلندش مي كنه . بعد از چند دقيقه كه متوجه شده بوده با سرفه خاله بغلش مي كنه ، شروع مي كنه الكي سرفه كردن...

وقتي كه روي زمين دراز مي كشه و لامپ بالاي سرش روشن باشه جيغهاي سرشار از هيجان با مزه اي مي كشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم نیومد شما رو در هنرمندی عمو رضا دم غروب سهیم نكنم

تو عكس بعدي هم بابا احمد تازه از خواب بيدار شده و هنوز لباس خواب تنشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط ساجده | 

با يك عالمه تاخير و شرمندگي سلام.

شايد اگه كلا خواب رو از زندگيم حذف كنم ، بتونم هم به كاراي صبا برسم هم كاراي خونه هم كاراي خودم.نمي دونم شايد هم امتحان كردم.

كلي اتفاق افتاده تو اين مدت كه دوست داشتم همش رو تعريف كنم ولي خوب...

واكسن 4 ماهگي صبا رو زديم كه كمي اذيت شد ولي نه خيلي . مثل دو ماهگيش بود بيشتر بهش برخورده بود از رفتار خشن خانم دكتر. زودتر 6 ماهگي رو هم بزنيم شرش كم شه.

صبا مدتيه كه تلاش مي كنه براي سينه خيز رفتن .پاهاش رو جمع مي كنه تو شكمش و خودش رو مي كشه جلو.البته خيلي كم.و تلاشش خيلي جالبه.

 

 

قديميا مي گويند وقتي بچه از مرز 4 ماه و ده روز گذشت مثل 40 روزگيش يك مرحله را پشت سر گذاشته. من خيلي اين حرف رو قبول نداشتم. ولي درباره شازده كوچولوي خودم به چشم اين تحول رو ديدم. هوشياريش كاملا متفاوت شده. تقريبا افراد رو مي شناسه و كاملا بين آنها انتخاب مي كنه.

یک تاپ خوشگل هم براش خریدیم که ظاهرا دوستش داره .چند تا آهنگ داره و سه تا سرعت حرکت که صبا کندترین سرعتش رو ترجیح می ده.

 

 

وقتي شيشه شير يا ظرفش رو كه توش بهش غذاش رو مي دم ميبينه دست و پا مي زنه و جيغ و داد راه مي اندازه. چند روز پيش آنقدر جيغ كشيد كه به سرفه افتاد.

 

 

شديدا از صداي جيغ خودش خوشش مياد و گاهي اعصابمون رو خرد مي كنه اينقدر كه جيغ مي كشه و بلند بلند مي خنده. دختر خوش اخلاقي دارم ولي شديدا ددري شده . اگه يك روز بيرون باشيم، فرداش من رو بيچاره مي كنه اينقدر كه بهانه مي گيره و اگر بغلش كنم يا از در برم بيروش غش غش مي خنده....باز خدا خير بده مامان مريم و خاله فاطمه و عمو رضا رو كه كلي نگهش مي دارن.

واي صبا بيدار شد .بايد برم. ولي قول مي دم زود برگردم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:25  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM