![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
صبا گر چاره داري وقت وقت است كه درد اشتياقم قصد جان كرد
امروز روز آخر سفر 38 هفته اي من و صبا است. مي دونم كه دلم براي تو وجودم بودنش تنگ مي شه.اين چند روزه هم زياد ادا در مياره و تكون هاش كم شده. نمي دونم از تولدش خوشحاله يا غمگين... من ساكم رو بستم. مطمئن هستم مسافر كوچولو هم ساكش رو بسته و آمده گذشتن از اين مرحله سخت شده.روزي چند بار با هم وسايل ساكش رو چك مي كنيم تا چيزي جا نمونده تو اون دنيا. هر روز بهش مي گم دختركم اگه چيزي جا موند ديگه نمي توني بر گردي و برش داري. پس خيلي دقت كن. ذهنم خيلي پراكنده تر از اينه كه بتونم همه حرفهاي دلم رو بگم. نمي دونم دفعه بعد كي مي تونم بيام... اصلا نمي دونم دفعه بعدي در كار هست يا نه... دل من گرفته زينجا هوس سفر نداري؟؟؟
خيلي برامون دعا كنيد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 7:18 توسط ساجده |
|
|
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد . سلام و سال نو حسابي مبارك. به قول باباي احمد "ماهي ديگه به دمش رسيده." و ما (من و شازده كوچولو)آخرين لحظه هاي اينگونه بودنمان را مي گذرانيم.مي دانم دلم براي لگد زدنهاش تنگ مي شه،وول خوردنهاي گاه و بيگاهش ديگه مي ره براي هميشه، ولي خوب اين هم يك قانونه،مثل بقيه قانونها. شازده كوچولو يكي از هيجان انگيز ترين تجارب زندگيش را پشت سر گذاشت.اول تحويل سال در امامزاده حميده خاتون و بعد هم كلي ميهماني. اين ميهماني رفتن براي او دو تا فايده داشت، اول اينكه سلام كردن را ياد گرفته،دومين ثمر هم اجتماعي شدن دخترم بود. قضيه اينه كه توي اين چند ماه تمام انرژيهاو تكانهاي كوچولو توي خلوتمون بود و وقتي وارد جمع مي شديم يك گوشه جمع مي شد و تكون نمي خورد.ولي اين ديدوبازديدهاي بيهوده عيد اين نتيجه مثبت را براي او داشت كه به جمع عادت كرده و آن حركات موزون و غير موزون را از خودش بروز ميده. اين يعني اجتماعي شدن يك جنين... و در آخر يك خبر: در آخرين لحظه هاي سال 84 من و احمد نام صبا را براي شهريار كوچولو انتخاب كرديم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:2 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|