تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

                   شد خزان گلشن آشنايي                      باز هم آتش به جان زد جدايي

 

                  

پرديسان. بدون شيطنت چيزي كم داشت...            

ديشب رفتيم فرودگاه . تا حالا رفتيد استقبال يك مسافر كه توي جعبه چوبي با هواپيما آوردنش؟!!

اطراف ما همه شاد بودند،براي مسافراشون گل آورده بودند، ازشون فيلم مي‌گرفتند،سرك مي كشيدند تا از پشت شيشه مسافرشون را ببينند. ولي در جعبه بسته بود و ما مسافرمون را نمي‌ديديم....

 

                                               ****************

سه سال بود كه مي رفتيم بدرقه‌اش،هر سال دير مي‌رسيديم، دم آخر.20 بار زنگ مي‌زد كه، كجايين؟

يك ماه پيش كه داشت مي رفت گفت:"بابا نياييد و اينقدر منو حرص نديد."

 

                                               ****************

خيلي خسته‌ام .احساس مي‌كنم تك تك سلولهاي تنم به سمتي مي رود. حالم از نفس كشيدن خودم بهم مي‌خورد.

 

                                               ***************

امروز روز سختي بود ، نه وحشتناك بود. اي خدا تو مي‌داني كه هيچ كس بهنام را اينقدر ساكت و بي حركت نديده بود. به ياد كودكيش مي‌افتم كه حتما مادر مرتب به مي گفته" آروم بگير بچه" . و حالا اين بچه آرام گرفته....

 

                                              **************

كاش مي‌توانست بلند شود و دوباره سر به سر همه بگذارد و بلند بلند بخندد... چقدر وقتي مي‌گفت "گور باباش " همه با او دعوا مي‌كردند. بيا دايي كوچولوي من ،بيا و بگو "گور باباش ".

 

                                             **************

اون وقت كه بهنام يخ كرده را تحويل خاك مي‌دادند ، دوست داشتم مثل احمد برم تو خانه جديدش و برايش دعا بخوانم. ولي همه مي‌گفتند براي تو بده. آره كوچولو ؟ تو ناراحت مي‌شي؟ يادته ساعت 3 نيمه شب رفتيم كله پاچه خورديم؟ يادته اون شب كه رفتيم فرحزاد فقط به خاطر تو قليان نكشيد؟ يادته عكس خودش رو فرستاد كه من به اون نگاه كنم كه شبيه دايي بهنام بشي؟ يادته . . . .  ولش. . . .

 

آخرين فرحزاد كه به خاطر توقليان نكشيد.

                                             

                                            **************

حالم خيلي بده. نمي دانم بايد چه كنم .فقط مي‌تونم براش دعا كنم. شهريار من تو هم براش دعا كن.

شايد الان درك نكني ولي بعدا متوجه مي‌شي كه 23 سال براي مردن خيلي زوده.................

 

. . . به مادرم گفتم : يادم باشد براي روزنامه تسليتي بفرستم.   

هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد . . .

 

 

(سه شنبه 24 آبان)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:56  توسط ساجده | 

 

ديشب دايي بهنام مرد.

ديشب دايي بهنام اون طرف دنيا مرد.

ديشب دايي بهنام سوار موتور مرد.

ديشب دايي بهنام حتما از شيطنتهاي هميشگي كرد كه مرد.

ديشب مامان دايي بهنام خيلي بيصدا گريه كرد كه دايي بهنام مرد.وآرزو كرد كه كاش دايي بهنام يه دفعه نمي‌مرد.

ديشب دايي بهنام عاشق بود كه مرد.

ديشب من خيلي براي مردن دايي بهنام گريه كردم.

ديشب من هر كاري كردم نتونستم مثل خواهر دايي بهنام قوي باشم.

ديشب من پديده جديدي رو براي شهريار كوچولو رو كردم.كه شايد براي فهميدنش كمي زود بود.

ديشب من براي شازده كوچولو توضيح دادم كه دايي بهنام رو كه تازه دايي او شده بود از دست داده، و اين يعني مرگ.

ديشب من فهميدم كه چقدر بي مقدمه مي‌شه مرد.

ديشب من فهميدم كه چقدر سخت است مردن كسي كه تو خيلي خيلي دوستش داري و مطمئني زود دلت براش تنگ مي شه.

ديشب من سعي كردم اين رو هم براي كوچولو باز كنم، فكر مي كنم فهميد چون قلب كوچولوش تند مي زد.

ديشب من براي امير كوچولو قضيه عشق دايي بهنام رو كه قبل از ژاپن رفتن بهم گفته بود تعريف كردم.

اون روز هم من توي فرودگاه كلي شيطنت كرده بودم.

واون روز گفته بود كه معلوم نيست اگه برم، برگردم.

واون روز مامانش گفته بود كه گريه نمي كنه كه دايي بهنام داره مي ره.

واون روز وقتي من گفتم خوش بگذره، دايي بهنام گفته بود" نه اونجا خوش نمي گذره، خوشيها اينجا بود كه تمام شد."

واون روز احمد خيلي به خاطر تيشرت نارنجي دايي بهنام سربه سرش گذاشته بود.

واون روز دايي بهنام چشمك خداحافظي رو كه زد ،گفت:"وقتي برگشتم شما بايد باهاش حرف بزني."

و ما اون روز اشتباهي به جاي اينكه دايي بهنام رو به عمو سعيد بسپاريم، عمو سعيد رو به دايي بهنام سپرديم.

واون روزبود كه دايي بهنام بالاخره انتخاب كرد كه شهريار كوچولو به او عمو بهنام نگه. دايي بهنام رو بيشتر پسنديد.

و من اون روز احساس خوبي داشتم كه دايي بهنام به من و احمد گفت خيلي مواظب كوچولو باشيد.

و من اون روز احساس خوبي داشتم كه دايي بهنام دفعه بعد با كلي سوغاتي براي خواهرزاده اش خواهد آمد.

و من اون روز احساس دلتنگي داشتم كه دايي بهنام داره ميره.

و من اون روزاصلا فكر نمي كردم كه آخرين باريست كه دايي بهنام رو مي بينم.

 

و من حتي هفته پيش كه دايي بهنام mail زد فكر نمي كردم فرصت جواب دادن اينقدر كوتاه است و گرنه آن نامه حتما بي جواب نمي ماند.

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 12:51  توسط ساجده | 
 

اين كتابها مي گويند در اين هفته كودك من به راحتي مي تواند همه چيز را واضح بشنود ، تا جايي كه صداي بلند ممكن است باعث پراندن شازده كوچولوي ما شود . من و احمد بايد يواشتر حرف بزنيم كه باعث آزارش نشيم . گر چه فكر مي كنم حرفهايي را اتفاقا بايد بلند تر بگيم ، مثلا جملات عاشقانهو محبت آميز ، خنده هاي شاد و يا قران و نماز را . او بايد حس كند كه وارد خانواده شاد و خوشبختي ميشود، او بايد از الان شادي و محبت را ياد بگيرد . من و احمد بايد كاري كنيم كه او براي پيوستن به ما لحظه شماري كند ، كه مشتاق باشه ببينه اين صاحبان اين صداها چه شكليند و از همانجا احساس خوشبختي كند

ديشب موقع خواب كه احمد داشت براي امير كوچولو آيه الكرسي مي خواند، پرسيد :" كوچولوي ما چه وقتهايي مي خوابد؟ "نمي دانستم . حدسي گفتم : "هر وقت من بخوابم." و احمد دستي به او كشيد و گفت : "بخواب ، شب بخير. "بار اول بود كه باهاش حرف مي زد ، فكر كنم خجالت مي كشه. ولي مطمئنم كه دلش ضعف رفت كه ما سه تا داريم با هم مي خوابيم.

بله خاله ها و عموهاي عزيز شازده كوچولو، موجود 5/14 سانتي ما كه ديگه100 گرم شده از اين هفته نفس مي كشد ، مفاصلش را حركت مي دهد و به ناخنهاي كامل شده اش مي بالد. آدم شده ديگه واسه خودش.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 15:9  توسط ساجده | 
 

چقدر زود به هفته شانزدهم سفرمون رسيديم.يواش يواش داريم به نيمه راه مي رسيم. سفر قشنگيه. خيلي خوشحالم از اينكه اين همه حس جديد رو تجربه كردم.بيچاره مردها كه از چنين نعمت گرانبهايي محرومند. دلم براي احمد مي سوزه، هر چي هم كه تلاش كنه 9 ماه از من عقبتره.

راستش رو بخواهيد هنوز باورم نمي شه كه يك كوچولوي 80 گرمي با 14 سانت قد داره تو وجودم وول مي خوره. كوچولويي كه از هفته پيش ابرو و مژه درآورده و سه استخوان مربوط به گوش مياني اولين استخوانهايي هستند كه شروع به سختتر شدن مي‌كنند. يواش يواش توانايي شنيدن پيدا مي‌كند . بايد برم تمرين آواز. مي‌گويند خيلي از استعدادها در اين دوران كشف شده.

راستي من بالاخره پس از 7 كيلويي كه لاغر شده بودم ،نيم كيلو چاق شدم.

*من يك دختر خاله دارم كه به اندازه خواهرم دوستش دارم. سميه 36 روز از من بزرگتره. ما تقريبا با هم بزرگ شديم،يكسال يك دانشگاه قبول شديم، با فاصله چند ماه هم عروسي كرديم. حالا شازده كوچولوي سميه 1 ماه و اندي از شازده كوچولوي من بزرگتره. خدا كنه هر دو شون از يك جنس باشند تا لذتي رو كه مادرانشون از دوستي با هم چشيدند، مزه مزه كنند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 14:51  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM