تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

 پارسال يك فيلم ديدم تو جشنواره كه اسمش درست يادم نيست، فقط اين يادم مي آيد كه داخل سينما همه يا خواب بودند يا رفتند ولي من با اينكه سانس فيلم ساعت 12 شب بود چنان با هيجان محو فيلم بودم كه كفر اطرافيانم در آمده بود، بگذريم . يك جايي تو فيلم مي گفت: " بچه ها وقتي قراره كه به دنيا بيا يند فرشته شان انگشتش را بر روي لبان كودك مي گذارد و از او مي خواهد از اسرارچيزي بر زبان نياورد. جاي انگشت فرشته كه به مهر فرشته معروف است تا مدتها بر چهره كودك نمايان است."

 

يادم باشد جاي مهر فرشته كودم را ببوسم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:36  توسط ساجده | 
 

خداوندا ! ببخش بر من گناهاني را كه بالهاي پرواز را از من ربودند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 15:22  توسط ساجده | 
 

من از اون آسمون آبي مي خوام
من از اون شبهاي مهتابي مي خوام
دلم از خاطره هاي بد جداست
من از اون وقتهاي بي تابي مي خوام
من مي خوام يه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به يک حباب بدم
سيبي از شاخه حسرت بچينم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ايوون بهاره دل من
يه بيابون لاله زاره دل من
مثل يک دسته گل اقاقيا
دلم آواز مي کنه بيا بيا
تو مي ري پشت علفها گم مي شي
من مي مونم و گل اقاقيا
گل ايوون بهاره دل من
يه بيابون لاله زاره دل من

 

نمي خواستم اينجا مطالب غمگين بنويسم. ولي بعد فكر كردم كه نبايد نقش بازي كرد. اشكالي ندارد شازده كوچولوي من هم از واقعيتهاي دنيا باخبر شود. بهتر از اينه كه يكهو بياد و شوكه بشه .کوچولوی سه سانتی من باید بتواند اینجا دوام بیاورد.

بگذار بداند دغدغه هاي مادرش چه جنسي دارد. ما قراره يك عمر با هم زندگي كنيم.  

آره عزيزم من خيلي دلتنگم ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 13:30  توسط ساجده | 

 

اين گرسنگي هم بد درديه به خدا.                                                                                                                                        آدم بايد تجربه كند تا بفهمد. مخصوصا حالا كه همه دوست و آشنا و فاميل نشستند، تو اسم يك غذا بگي ، تا برات درست كنند. اونوقت تو نمي تواني هيچي بخوري.                                                 تازه مشكل كه همين يكي نيست. از يك طرف همش خواب آلودم از طرفي چون هيچ تحرك جدي ندارم خوابم نمي برد . شدم عين جغد. شب بيدارم صبح مي خوابم. مامان احمد گفته بگذار به دنيا بياد اول گوشش رو مي كشم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 22:23  توسط ساجده | 

 

من ديشب بعد از مدتها يك شكم سير غذا خوردم. جايي بوديم كه سالاد الويه داشتن و من اصلا منتظر تعارف نشدم. خيلي چسبيد.

همونجا كسي قصه اي گفت كه خيلي به دلم نشست. اصلا اين داستان در توجيه رفتار خودم نيست به خدا.

خانم بارداري به همراه شوهرش سوار بر قاطرشان از جنگلي مي گذشتند ، چشم خانم به يك حبه انگور بر روي زمين مي افتد. به شوهرش مي گويد :"يك دقيقه صبر كن." پياده مي شود و  حبه انگور را بر دهانش مي گذارد. شوهر از اين كار زن عصباني مي شود، شمشير خود را مي كشد، با فرياد مي گويد :"كارد بخورد شكمي كه نمي تواند جلوي خود را بگيرد." و شكم زن را مي درد. ناگاه چشمش به كودك خود مي افتد كه حبه انگور را در دهانش گذاشته و مي خورد.......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 23:51  توسط ساجده | 

 

ديشب يكي از اكتشفاتم را براي احمد شرح دادم :

اگر خانمي باردار باشد و در اين ايام همسرش با او رفتار خوبي نداشته باشد ، اعم از اخم كردن ، داد كشيدن ، دعوا كردن ، تند حرف زدن و خلاصه هر رفتاري كه خالي از عشق باشد ،حتي اگر حق با مرد باشد. كودك آن را كامل مي بيند و چون خود را بخشي از زن مي داند و طبيعتا هيچ انساني هم هرگز نمي پذيرد كه حق با خودش نيست. پس كودك مرد را مقصر دانسته لذا از پدر رنجيده و در صورت تكرار ديده شده كه حتي تا مرز تنفرپيش مي رود. و در آينده .........

 پس حواست  را خوب جمع كن.

 

بنده خدا احمد مانده بود چي بگويد. از طرفي خنده اش گرفته بود، از طرف ديگر من كاملا جدي در حال سخنراني بودم. تصميم گرفت با يك چشم بلند به قضيه فيصله بدهد و موضوع را عوض كند.

حتما او هم مثل من نمي دانست آخر اين گفتگو به كجا خوهد رسيد.

 

آقا راستي عروسي پيچيد. خانواده هم تشريف آوردند اينجا كه هم احمد آقا به عروسي برسند هم ماتنها نمانيم.قربان پدر و مادر، دستي به سر وروي خانه كشيدند. يواش يواش داشت از حالت مسكوني خارج مي شد.دوباره خونمون قابل زندگي شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 23:6  توسط ساجده | 

 

نقل است كه چون منصور حلاج را بر دار مي كردند

زيدي پرسيد كه عشق چيست؟

گفت : امروز بينيد و فردا بينيد و فرداي فردا بينيد .

آن روز بر دارش كردند

فردا روز بر جسدش آتش زدند و

فرداي فردا خاكسترش بر باد دادند...........

 

داد نزنيد مي دانم اين متن هيچ ربطي ندارد، ولي به قول حميده طوري نيست. خوب به نظرم قشنگه ديگه. مي خوام يادم نره براي امير كوچولو  بخوانم .

امشب بايد برم عروسي. شديدا غير قابل پيچاندن است. اميدوارم مرغ نداشته باشند.

گفتم مرغ حالم را بهم مي زنه؟ نه فقط خوردنش. ديدنش ، بويش و حتي تصور و تجسمش هم حالت تحمل ميارد.

برايم دعا كنيد امشب ضايعكاري نشه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 15:36  توسط ساجده | 
 

حديث كه اين روزها حواسش كاملا به منه يك جمله جالب برام فرستاده بود :

بچه ها سرشار از ايده اند به شرط آنكه به آنها جواب ندهيم.

آقا جان من نياز به نكات تربيتي دارم . بهم بگوييد. منتظرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 13:58  توسط ساجده | 

 

ديروز دكتر اسكندري مي گفت:" همراه با تولد يك كودك ، يك مادر هم متولد مي شود. "

جمله جالبي بود كلي حالم رو عوض كرد. بالاخره اين ساجده ، ساجده قديم نمي مونه . او يك مادر شده با تمام ويژگيهاي يك مادر. فكرش را بكن.

ترجيح مي دهم اين جمله پر معنا رو تحليل نكنم و بدون شرح بگذارم تا هر كس به آن بعد مورد علاقه اش بپردازد .

مي خواهم يك چيز ديگر بگويم،

من نمي دانم چرا هميشه مي گويند :"سه واقعه مهم هر فرد تولد ، ازدواج و مرگ اوست.

پس پدر يا مادر شدن او چي؟

من يك زنم كه به قول حديث احساس مادر شدگي دارم. به نظر من شگفتي و اعجابي كه در مادر شدن وجود دارد در ازدواج كه به تازگي آنرا تجربه كردم نيست.

من ازدواج خوبي داشتم ، روزهاي خوب و شيرين و سرشار از خاطره هاي فراموش نشدني.

ولي اتفاقاتي كه در اين چند هفته برايم افتاده بسيار عجيب، جديد و هيجان انگيز بوده .

حالت خيلي بده ولي در اوج حالت تحمل و سر گيجه ، يك دل خوشي لذت بخش داري و بي خودي كلي شادي.

ديروز از صبح حالم خيلي بد بود، مرگ رو جلوي چشمم ديدم . ولي تا اشكم مي آمد خندم مي گرفت انگار اگر گريه كنم يك نفر غصه مي خوره ، احساس زيادي بودن مي كنه ، دلش مي شكنه و هنوز نيامده پشيمان مي شه . رفتم زير سرم .وقتي داشت سرم را وصل مي كرد خيلي دردم آمد . اما احساس كردم يك كوچولوي يك سانتي چشم دوخته ببينه داد مي زنم يا نه. خيلي زرنگه فكر كرده به اين راحتي آتو دستش مي دهم.                زهي خيال باطل.

وقتي زير سرم بودم اولين شعر براي شازده كوچولويم توسط حديث سروده شد:

 

زير سرم بمان و مدارا كن                  اي بچه رحم به ماما كن

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 23:50  توسط ساجده | 
 

امروز يك كشف جديد كردم ،

حالم خيلي بد بود، حالت تحمل   ولم نمي كرد ، يكهو به سرم زد عسل بخورم تا به قول احمد جون بگيرم.

يك دفعه ياد مامانم افتادم كه هفته قبل تعريف مي كرد كه وقتي حال من رو داشته چون فكر مي كرده حالت تحملش  بخاطر اينه كه سرديش كرده هي عسل مي خورده .

خنده ام گرفته بود ، ۲۴ سال قبل هم مامانم همين كار امروز مرا كرده.

شك ندارم ۵۰۰ سال قبل هم از اين اتفاقها كم نيفتاده ، ۱۰۰۰ سال ديگه هم وضع به همين منوال است.

آهان كشفم رو ميگفتم:  من تصور مي كنم اتفاق مادر شدن  از ابتداي عالم همين شكلي بوده. اصلا شكلش تغيير نكرده.

تاكيد مي كنم منظورم اتفاق تولد نيست ، اين پديده مادر شدن  است كه هيچ علم و تكنولوژي و مذهب و سنتي هم توش تغيير نداده . يا شايد هم نتو نسته .

قشنگ نيست؟ به نظر من كه فوق العاده است....

تونستم منظورم رو برسونم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 3:15  توسط ساجده | 
 

تذكر دادن هر كاري با سلام شروع ميشه.

منو ببخشين خوب هيجان داشتم.

سلام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:28  توسط ساجده | 

 

واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي دونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد  هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان"پوست نارنج"  صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته  باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"  گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج"  . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو"پوست نارنج"  بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج"  .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 10:2  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM