![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟؟؟!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:17 توسط ساجده |
|
|
چند روزي است كه فهميدهام آدم ترسويي هستم، خيلي ترسو و وحشتزده. اين روزها خيلي ميترسم. تا به حال نميدانستم كه اينقدر ترسوام. اول كاورم را درآوردم، روز بعد مچبندم را باز كردم و يك روز ديدم ديگر هيچ نشان سبزي در خود ندارم غير از انديشه و سكوت سبزم. نميدانم اين وحشت از كي شروع شد، شايد از آن روزي كه منصوره با چانهي پانسمان شده و دست كبود وارد كلاس شد و گفت: نفهميدم چه اتفاقي افتاد؛ توي ماشين بودم كه يكهو در باز شد و چانهام گرم شد از خون و بعد هم بيدار شدم و ... نه، قبلتر بود. فكر كنم آن روز بود كه ستاد شرق را بچهها تعطيل كردند تا دخترها و پسرهاي دبيرستانيشان بيشتر از اين كتك نخورند. رئيس ستاد ميگفت: آنقدر اين روزها هزينههاي مالي و استرسي براي بيمارستان و جراحي بچهها پرداختيم كه ديگر تواني برايمان نمانده است. شايد هم آن شبي بود كه محمد زنگ زد و گفت كه دختر 16 سالهاي را به همراه مادرش جلوي رويش كتك زدهاند و وقتي كتكزننده را به كلانتري كشاندهاند، شكايتنامه جلوي رويشان توسط رئيس كلانتري پاره شده و ... اما به نظرم زودتر بود. آن روز كه توي آژانس خسته و بيحال نشستهبودم و دستم را به همراه شال سبزم لبهي پنجره گذاشته بودم و در يك لحظه خانمي ملبس به پرچم ايران(مايهي ننگ بود براي پرچم ايران عزيز) چنان شال را از دستم كشيد كه بازويم به ستون ماشين كوبيده شد كه تا چند روز كبود و دردناك بود... احساس ميكردم به من تجاوز شده. فرياد زدم؛ وحشيها، وحشيها، كه ديدم ماشين در حال تاب خوردن است و رانندهي آژانس خواهش ميكند سكوت كنم تا شيشهها را نشكنند. بغض گلويم هنوز نتركيده، كه هرجا ميخواستم از ظلم و اجحافي كه در حقمان ميشد بگويم كسي بود نا اميدتر و رنجيدهتر خودم. آن لحظه به خدا گفتم درست است اتفاق خاصي برايم نيفتاده اما به خاطر چيزي كه درونم شكستند نميبخشمشان. خداي من خداي عادليست با معيارهايي متفاوت از اين به ظاهر مومنان كه اين روزها ميبينم. چيزي تا انتخابات نمانده و شور در خيابانها غوغا ميكند. چقدر دلم براي خاتمي عزيز و سالهاي بودنش تنگ شده است. چقدر دلم براي بزرگواريها و "زنده باد مخالف من" گفتنهايش تنگ است. چقدر اين دو رئيس جمهور فرق دارند. چقدر از آن روزها دوريم. به اندازهي قرنها. ديگر خيلي برايم نتيجهي انتخابات مهم نيست. ديگر حتي تلاش هم نميكنم. فقط به رفتن از اينجا ميانديشم.** هرشب به خودم و صبا قول ميدهم؛ اجازه ندهم جايي زندگي كند كه ظلم و دروغ و بيعدالتي با وقاحت ترويج شود و حكومت و رسانه به تنها چيزي كه احترام نميگذارند شعور و حقوق توست. و تو روزي بفهمي كه تمام وجودت را رعب فراگرفته. درست مثل امروز من... **سوره ی نسا آیه ی ۹۷: از کسانی که میمیرند پرسیده می شود چرا تن به ظلم دادین؟ میگویند ما مستضعفین بودیم. فرشتگان می گویند آیا زمین خدا فراخ نبود؟ پس هجرت می کردید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:41 توسط ساجده |
|
|
سه سال پیش همین لحظهها بود که تند و تند داشتم خانه رو برق میانداختم که بتونم یک کمی بخوابم و صبح زود هم بروم بیمارستان. دکتر گفته بود ساعت 7 صبح بیمارستان ایرانمهر باشم و من پر بودم از حسهای متفاوت و متناقض. نمیخواهم شروع کنم به خاطرهگویی و تکرار قصههای قدیمی. میخواهم از حس این روزهایم بگویم. این روزها که تجربهی سه سال داشتنش را داشتهام. این روزها که باز هم پرم از تناقض و ابهام و درماندگی. آن روزها گیج و مبهوت به زندگی آینده و تاریکی پیش رویم میاندیشیدم و این روزها وحشت زده از دنیایی که ظاهرا در آغاز آن ایستادهام جسارت حرکتم را گم کردهام. این روزها فقط به عکسالعملهایم به صبا و واکنشهای او به خودم و اطراف نگاه میکنم. از لحاظ سرعت گاهی از او عقب میمانم، در واقع، کم میآورم. نمیتوانم بفهمم برای من اتفاقی افتاده که تربیت و فهمیدن صبا را سختترین کار دنیا میبینم یا واقعا همین است. این روزها بارها از خودم پرسیدم این همه نسل انسان آمد و رفت، همهی مادرها در همین دغدغه له شدند؟ پس چطور دوباره دست به کار خلقتی دگر زدند؟ آنها که تعداد کودکان از انگشتانشان هم بیشتر بوده و هست چطور با این مسائل روبرو شدند؟ چه کردم این شب تولدی!! ببخشید مرا. بجای دست و بشکن و سوت و هورا، روضه خوندم براتون.
باز هم قصهی قدیمی کهنه نشدنی تولد. باز هم شگفتی از اینکه سه سال گذشت و تو کلی روزهای فوقالعاده داشتی از دست این شیرینک.
جمعه شب یک تولد حسابی برای صبا گرفتیم و به جبران دو سال قبل که کار خاصی نکرده بودیم، شب به یاد ماندنیای ساختیم. یه باغچه گرفتیم همهی فامیل با کلی بچه هم دعوت کردیم و یه شهربازی کوچولو ساختیم. یه تولد واقعا کودکانه شد. آخرش به زور بچهها رو از اسباب بازیها بیرون میآوردیم. بیشتر از مهمانی شبیه یک پیک نیک برای بچهها بود که از بزرگترها هم پذیرایی میشد. واقعا جای همهی شازده کوچولوهای دنیا آنجا خالی بود.
آخر از همهی این حرفها میخواهم بگویم، خدایا شکرت به خاطر این شیطونک خواستنی. خدایا شکرت به خاطر این همه شادی و مهربانی که تو وجود این کوچولو فرستادی تو دل ما. خدایا شکرت به خاطر این همه تجربه که هر روز در حال کسبش هستم و رشدی که روزبه روز شاهدشم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز.
قول میدهم زودتر بیام و یه چیزهایی از صبا بگم که باور کنید من گیجم از دست این وروجک. این هم عشق من و صباست یعنی محیا کوچولو:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:20 توسط ساجده |
|
|
شد 21 روز. یعنی 3 هفته. نمیدونم چرا بعضیها فکر میکنند لازم است که بگویند 100 تا بچه و 200 تا و 300 تا بچه کشته شدند که بگویند فاجعه، که بگویند درد، که بگویند جنایت... کافیه بگویند یکی. یک صبا، یک محیا، یک مریم.. همین کافیه که بشکوندت، حالت رو به هم بزنه و کابوس، خوابت رو قتل عام کنه. همین که یک مادر رو ببینی که نوزادش رو تو پتو پیچیده و داره تو خیابان حیران دنبال یک جای امن میگرده سرت گیج میره و لازم نیست حتما مادر باشی تا دلهره بیاد سراغت و لحظهای از فکر اون قلب کوچولویی که حتما زیر پتو داره تندتند میزنه و نمیفهمه چرا مادرش اینقدر اون رو تو بغلش فشار میده در نیایی. پس سهم اون کوچولو چیه از این زمین خاکی اگه اون "باریکه" هم سنگر و میدان جنگ آدم بزرگهاست. و هی بلند میشوم و میروم پتو رو روی صبا میکشم و به نفسهای آرامش گوش میکنم و دلم نمیخواهد به این فکر کنم که ایران چی؟! ما هم داریم با سرعت به استقبال جنگ میرویم؟! چه روزهایی به انتظار بچههای ماست؟! و هی زمزمه میکنم: چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت میدهد بر آسمان، این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستانست. و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهانست. حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسانست.. * خواستم عکسی هم از بچه های غزه بگذارم، اما چنان فجیع بود که دیدم فضای کودکانه و معصومانه اینجا تاب آن را نخواهد داشت..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:43 توسط ساجده |
|
|
داشتیم حرف می زدیم که گفت: اگه صبا هم مثل ما این همه از زمین خوردن می ترسید و بعدش جرات بلند شدن را نداشت اصلا راه رفتن یاد می گرفت؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:20 توسط ساجده |
|
|
مدتها پیش با دوستی توی یک صحبت قرار گذاشتیم ماجراهایی رو دربارهی صبا روی پوست نارنج حک کنه. آخه دوستم قلم خوبی داره. از اون روزها، کلی روز و اتفاق و زندگی گذشته. امروز صبح که اومدم اینجا تا چند قطره نارنج برای نیمروی صبحانه ببرم دیدم دیشب که من خواب بودم، دوستم اومده و پوست نارنج رو که من لای هالهی ماه گذاشته بودم، برداشته و یه قصهی دیگه روش گذاشته. گرچه قرارمون این نبود و من خیلی خوشم نیومد کسی پوست نارنج من رو بکنه پوست نارنج ما، اما چون دوستم بوده و هیچ کس هم نمی شناسدش، فکر کردم این بار هم شما رو به میهمانی قلم دوستم دعوت کنم.
داشتم به مامانی عادت می کردم که یهو غیبش زد. گفتم مامانی نیستی. یه صدای مهربون از پشت در نرم و آروم گفت دارم برات غذا گرم می کنم. از خواب بیدار شدم . غذای گرمی جلوم بود ولی مامانی نبود. بابائی رو با گریه صدا کردم که من مامانی رو میخوام. بابائی گفت مامانی داره برات یه لالائی آماده می کنه. دویدم تو حال. مامانی با آغوش گرمش منو بغل کرد و بهترین لالائی عالمو برام خووند. از خواب بلند شدم. مامانی هنوز داشت صبحانه منو آماده می کرد. مامانی رو بغل کردم و خودمو براش لوس کردم که مامانی دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:56 توسط ساجده |
|
|
من صبا هستم.
تصمیم گرفته ام هر از گاهی خودم بیایم و مستقیم حرف بزنم. من یه عالمه حرف برای گفتن دارم اگه بزرگترها اجازه بدن به جای خودم حرف بزنم. مامان و بابا قبل از دیدن ماه نو به بهانه من زدن بیرون . که صبا رو ببریم یه چرخی شمال بزنیم. من بودم و محیا کوچولو و البته یه عالم آدم گنده. به نام ما و به کام دیگران. از حق نگذریم شمال حال میده. چون مامان و بابا دیگه سرکار و جلسه و پیش دوستاشون نیستن. شبانه زدیم تک جاده . از کوه و دشت و دریا و جنگل گذشتیم. از کرج و قزوین و رشت... تا رسیدیم به لاهیجان... ما که همه اش خواب بودیم و دیگران بیدار. خوش بودن و ما هم که جزو قازورات بودیم خرکش می شدیم. وسط همه خوشی ها تله کابین چه چسبید. هر چند ما جا موندیم و تله کابین خالی خالی تا وسط آسمون بالا رفت. سفر هنوز ادامه داره. تا ببینیم میل بزرگترها به کجا میل می کنه. بازم میام. تا بعد. ارادتمند شما-صبا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:41 توسط ساجده |
|
طفلکم رو گذاشتم روی پام. شروع کردم به لالائی خوندن تا بخوابه. نگاهی به من کرد و شروع کرد به حرف زدن. درست مث جیرجیرکها که وقتی آفتاب می خوابه اونا بیدار میشن. وقتی سکوت قد میکشه و سایه تنهائی و دلتنگی همه حجم لالائی یه مادر رو پر میکنه. طفلکم در اوج وراجی نامفهوم شبانه اش پلکاش میفته رو هم. تا میام باور کنم خوابه. چشماش مثل الماس در انگشتری شب میدرخشه. این کار هر شب ماس. دستاش توی دستم می ماسه ولی چشمای من اونور آسمونه. چشماش خواب خوابه.دیگه بیدار نیس. از نفس های عمیق و آرومش میشه فهمید. وقتی دو سه تا نفس عمیق میکشه. قایق رویاهاش وسط دریاس. من ته سکوتم. مثل ستاره ای ته آسمون. میخوام بذارمش زمین. مامان منو دوس داری؟ آره عزیزم. پیشم می مونی؟ آره گلم. داری گریه می کنی؟ نه عزیزم. تو که چشات بسته اس. خوابی.قایقت وسط دریاس. پس چرا داری نفس عمیق می کشی؟ هیچی گلم. مامانی خیلی دوست دارم... سرم رو به دیوار تکیه داده ام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:50 توسط ساجده |
|
|
هنوز غرق عبور بودم که
ناگهان صبا جوانه زد و بالاتر از من ایستاد. مثل همه بچه ها از همه مادرها. و خنده هاش همه جا را پر کرد. و همه مهربانی را در چشمانش جمع کرد. دهنش پر از واژه شد. پر از پرسیدن. و سر تمامی نداشت. می گفت برای جواب دادن به پرسش های کودکت باید خدا باشی و برای پاسخ ندادن یک احمق. صبا دارد از میان پرسش هایش و پاسخ های ما قد می کشد. یک روز دو سانت. یک روز ده سانت. و گاه روز ها به همان قد روزهای پیشه. بستگی به گفتگوی ما با هم داره. نگاه کن داره به حرف های من می خنده. با این شیطنت چکار باید کرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:25 توسط ساجده |
|
|
من را از بهشت عبور دادند
از جائی که پر بود از مهربانی و بهار. و در دلم دانه بهارانه ای کاشتند. دانه در دلم می روئید و سبز می شد. و با عبورش مرا پر از نسیم بهاری می کرد. من به شوق او بود که بهشت را رها کردم و پا بر زمین نهادم. اشتیاقم را صبا نامیدم. من و صبا پیش از این اینجا بودیم...
داشتیم می آمدیم که مسیح مثل همیشه ما را پر از مهربانی کرد : هماره پرواز کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:21 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|