تبليغاتX
پوست نارنج
براي شازده كوچولو با مجوز رسمی آنتوان دو سنت اگزوپری

سلام.

امروز رفته بودم کوه. از اون کوه­هایی بود که قدیما می­­رفتم. یه جوره زیادی بهم چسبید. یه آقایی تو قهوه خونه بود که بعد از یه کم حرف زدن فهمیدم روزه است. عمرا به ظاهرش این حرف­ها نمیومد. خندیدم که آخه مرد حسابی تو چله­ی تابستان روزه گرفتنت چیه؟ حالا که گرفتی، اینجا اومدن که همه­ی انرژیت رو می­گیره و تا شب می­میری. گفت رفتم پیشواز رجب..

و من رو برد به سه سال پیش:

خیلی کم مونده بود به عروسی عمو اسد و من طبق معمول فکر هیچ کاریم رو نکرده بودم. نزدیکای تاریخ جشن که شد یواش یواش زمزمه های اطراف خصوصا عروس خانوم بلند شد که خجالت بکش حیا هم خوب چیزیه کلا تو دار دنیا یه برادر شوهر داری، باید بری لباس بدوزی و آرایشگاه بری و از این حرف­ها. و من که اصلا از این کارها سر در نمیارم عمه­ی نگون بختم رو که برعکس من خدای این چیزهاست گول زدم و با هم رفتیم مولوی. کلی راه رفتیم تا ایشون پارچه هایی رو برای عروسی پسند کردند. ولی مشکل اصلی این بود که اصلا فرصت دوخت نداشتیم. دوستی گفت یه خیاطخانه می شناسه نزدیکی های راه آهن تو خیابان ولیعصر که صبح اول وقت می­ری همونجا یکی می­بره و یکی می­دوزه و همون روز هم تحویلت می­دن. فقط باید صبح زود بری که ته صف نیفتی. دوباره یه کاسه گول برداشتیم و شب رفتیم خونه­ عمه جان و کله­ی سحر رفتیم خیاطخونه. یادم رفت بگم که تو تمام این چند روز گشت زنی­ها من به شدت حالت تحمل داشتم و یه سره گلاب به روتون .... و شده بودم سوژه­ی همه که نی نی تو راهه. ولی من محکم ایستاده بودم که: چه ربطی داره هوا گرمه و من هم همش تو خیابون­ها مشغول مغازه گردیم. طبیعیه.  

اون روز هم که کله­ی سحر رفتیم اون خیاطخونه یه سر تو دستشویی بودم و داشتم جون می­دادم. اوایل صف بودیم و فقط چند نفر زودتر از ما اومده بودند. خیاط­ها یکی یکی اومدن و ما دیدیم به جای قیچی و سوزن و نخ چیزهای دیگری آوردند. یکی سبزی، یکی رشته، یکی عدس.. بعد هم همون وسط بساط سبزی رو به پا کردن و با همسایه­ها و بعضی از مشتری ها که آشنا بودند نشستن به پاک کردن و دعا خوندن. کف من یکی که حسابی بریده بود اما اینقدر همه معمولی نشسته بودند که خیلی ضایع بود ما بپرسیم قضیه چیه؟ اینجا خیاطخونه است یا آشپزخونه؟؟؟!!

دیگ رو آوردند و با دعا و ثنا مواد رو ریختن توش. تهش هم خانومه گفت: خانوما این اول ماه رجب ما رو از دعا فراموش نکنین. دلم یهو ریخت پایین. یه جوری شدم. احساس می­کردم این یه نشونه خوبه. هیچ توضیحی برای حسم نداشتم اما به شدت حس عجیبِ مایل به خوبی داشتم. عصر اون روز به اصرار عمه جان نگون بخت رفتم آزمایش خون برای نی­نی. که منفی بود. و هفته­ی بعد دو روز مانده به عروسی آنقدر بد حالیم ادامه پیدا کرد که دکتر سونوگرافی داد و ما کشف کردیم صبا خانوم تشریف آوردن و من و بابا احمد در شوک فرو رفتیم..

بعد ها احساس می­کردم حال عجیب اون روز آش پزون، جون گرفتن و عکس­العمل صبای چند روزه بوده. اون روز من مطمئن بودم رجب خوبی در پیش رو خواهم داشت.

امسال هم رجب خاصی برای من شروع شده. چند روزه­ی اخیر وارد جریان جدیدی از زندگیم شدم که خیلی دوستش دارم. پرم از هیجان و احساس­های خوب. حس­های جدید و آدم­های جدید زندگی جدید می­سازه.

من براتون دعا می­کنم شما هم ما رو فراموش نکنید..

به عنوان حسن ختام هم محیا خانوم دو سه روزه رو ببینید و حالش رو ببرید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:45  توسط ساجده | 

 

لطفا فحش ندین. خودم می­دونم حجم نبودنم خیلی بیشتر از اونه که بشه توجیهش کرد. اما واقعیت اینه که فکر می کردم زمان حضورم تو این سرا سر اومده. منتظر یه فرصت مناسب بودم که بیام و خداحافظی کنم. اما چند روزیه که دوباره حال و هوای سابق رو پیدا کردم و فکر برگشت به سرم زد. حالا هم مطمئن از گذشت شما اومدم که بگم از شازده کوچولوم و اخترکش و باقی ستاره­ها..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 صبا کوچولوی دو سال و دو ماهه­ی ما پدیده­ای شده غیر قابل توصیف. یه زبون سه کیلومتری داره

 

که ما فقط فرصت می کنیم شبها تاش کنیم و بذاریمش تو کمد، که هم فک دخترمون استراحت کنه هم مغز ما.

به شدت همه چیز رو می­فهمه و هیچ مدلی نمی­شه گولش زد. راه می ره و می­گه :" آخه منو کشتی.. الهی من قربون شم.."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 چند ماه هم هست که ( از وقتی خاله جونش باردار شدن) ایشون هم یه روز صبح که از خواب بیدار شدن فرمودند تو دلشون نی نی دارن. چشمتون روز بد نبینه. نی نی صبا خانوم روز به روز بزرگتر شدن و زود تر از دختر خاله جان صاحب نام شدند. حالا کافیه بهش بگی صبا بلند فلان چیز رو بیار. دستش رو به دلش یا کمرش می گیره و میگه نمی تونم. من تو دلم بهار دارم. نوه­ی ما البته هنوز به دنیا نیامده ضمن اینکه تازگیها صبا خانوم دنبال بابای بهار میگرده و هی می پرسه بابای بهار کجاست؟ رفته شرکت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

ماجراهای شازده کوچولو و شیرین کاریاش مثل همه­ی بچه­ها زیاد و با مزه اس. و من به شرافتم قسم می­خورم از این به بعد تند تند بیام و تعریف کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 راستی عمو رضا و خاله فاطمه هم یه محیای کوچول خیلی خوشگل آوردن که خیلی دل صبا رو برده. محیا تا الان 7 تا آفتاب بیشتر ندیده..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:58  توسط ساجده | 

 

چنان روزها از پی هم می­دوند که اصلا نمی فهمی قرار است چه اتفاقی بیفتد. روزها با تجربه ها امتداد پیدا می کنند و ما در مدار خود می چرخیم و مدام شخم می زنیم این ذهن برهوت زده را.

آنقدر دلم این روزها گیج و سردرگم است که گاهی ...

قرار نیست اینجا دفتر دلتنگی های من باشد. این را خوب می دانم اما بد نیست مسافر کوچولوی من بداند که روزهای مادرش چگونه گذشته است و اگر قرار شد روزی بر منبر عقلانیت از بهاری بودن و دم به دم خوب و بد شدن در جوانی و نوجوانی بازش دارم این صفحات مجازی را به علامت سکوت جلویم بگیرد.

 

 

 

و حالا میخواهم جسورانه بخش هایی از دستنوشته هایم در شمال را برای شازده کوچولو به یادگار بگذارم که بی تردید بعدها شهامتش را نخواهم داشت. و همیشه یادم باشد جنس دغدغه های این دورانم را..

 

سلام

ایستاده بودم مقابل پنجره، روبروی دریای آبی­تر از آسمان و گیسوان شرقی­ام را به دست باد زلال­تر از دشت سپرده بودم . لبریز بودم از عشق و خاطره­هایی که هر لحظه می­توانست نبض زندگی شود و یک خلا بزرگ که این روزها به راحتی نادیده گرفته بودمش..

..این روزها که طعم واقعی تنهایی را چشیدم بارها و بارها پوست انداختم و هر بار تا لبه­ی پرتگاه برگشتن رسیدم و بازگشتم.

و حالا سبک و رها احساس می کنم می­توانم به راهی که انتخاب کرده­ام ادامه دهم. دیرگاهی­ست که خاطرات و دلبستگی­هایم را به دریا سپرده­ام و از او خواسته­ام حتی اگر شب و نیمه شبی مست و خواب­آلوده سراغت آمدم و خواستم­شان آنها را به من پس نده. وقتی زمان گرفتنش رسید من می­آیم و تو خودت می­فهمی...

..روزهای متوالی زیر باران، روحم را شست­وشو دادم و شب­های متعدد در برابر طوفان و تند باد ایستادم تا ریشه­ها و ساقه­هایم را مقاوم کنم. می­دانم از نظر دیگران زمان اقامتم اندک است. اما برای من سال­ها طول کشید و هر لحظه و دقیقه­اش درسی و حسی و زندگی­ای بود جاویدان. تمام لحظاتم اینجا اسیر خاطره است اما نیزارهای دشت روبرو مرا از سقوط می رهاند...

...فکر می­کنم دوستی مثل یک صفحه­ی بلور شفاف و ظریف است. وقتی از پشت آن نگاه می­کنی متوجه هیچ واسطه­ای نمی­شوی. اما وقتی ترک یا لکی برداشت دیگر نمی­توانی از پشت آن چیزی ببینی و سریع خسته و آزرده می­شوی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:24  توسط ساجده | 

 

دم دمای غروب­ که می شه بی­حوصلگی بهم هجوم میاره و یه روزایی اصلا حال و حوصله­ی بازی و کلنجار با صبا رو ندارم. و با سکوت آن را طی می کنم.

بعد عذاب وجدان میاد سراغم که هر لحظه­ی بودن صبا پر از یادگیری و کاره. یک لحظه تلف کردنش کلی خیانته و از این فکرا..

کم نیست ها داریم درباره ی یک آدم حرف می زنیم. حالا اگر آدم توی این دوران بی ارزش شده که تقصیر مسافر­کوچوی من نیست. اینکه لحظه لحظه­ی روزهای آینده­ی صبا متاثر از لحظه لحظه­ی این روزهاشه آتش به جونم می زنه...

 

 

دخترکم زورش نمی­رسه بالش من رو بلند کنه، آن را روی زمین می کشه و اون رو جابجا می کنه. چه راه عاقلانه­ای..

به هر حال اصل پیدا کردنه یک راه برای تکان دادن و تکان خوردن است که آدم بزرگ­ها این رو فراموش کردند..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:51  توسط ساجده | 
نبودنم از سر نبودن نیست.

نبودنم از سر وجود نداشتن است.

دست طفلم رو گرفتم و به جای دوری رفتم برای وجود نداشتن.

... هوا اینجا سرده.

انگار تعبیر تمام رفتنها ...

برای دل تنهای آسمون بعد از باران دعا کنید..

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:55  توسط ساجده | 

ماه پیش پدرم یک پیراهن خیلی قشنگ برای صبا خریده بود که وقتی تنش کردیم دیدیم خیلی بلنده. گذاشتیمش کنار تا شازده کوچولو یه کم بزرگتر و بلندتر بشه. امروز همینطوری به سرم زد تست کنم اندازش شده یا نه که کفم برید و دیدم چیزی نمونده که کوتاه هم بشه. من این مدت یکی از غصه هایم این بود که صبا اصلا بزرگ نمی شه و همون قدر کوچولو مونده. و حالا می دیدم طفل من هم داره بزرگ می شه.

به دوستی گفتم اصلا رشدش رو ندیدم. جواب تلخی داد: "این درد همه ی پدرها و مادرهاست. نمی فهمند بچه هاشون بزرگ می شوند یا بزرگ شده اند."

خیلی ترسیدم. امروز یک پیراهن رو معیار رشد کودکم می گیرم. اما وقتی 7 ساله و 15 ساله و 20 ساله با چی باید بسنجم.. چه آلارمی من رو هوشیار می کنه که بابا صبا دیگه بچه نیست، بزرگ شده، می فهمه، شعور داره....

ببخشید که بعد از این همه وقت با یک دغدغه اومدم جلو.این رو به حساب دلمشغولی های یک آدم بگذارید که همش نگرانه یادش بره خودش و هم سن و سالانش از کدام رفتارهای بزرگترها رنجیدند. همون چیزهایی که احتمالا یک روزی هم مادر و پدرهامون با خودشون مرور می کردند که فراموش نکنند.. یعنی ما هم یادمون می ره؟

 

 

باز خدا بیامرزد "اگزوپری" رو که یادم داد:"بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.."

 

 

صبای یک سال و چهار ماه و بیست و دو روزه ی ما خیلی کارها بلده  ولی همچنان تو حرف زدن تنبله و با سر و دست و پا منظورش رو می رسونه. به شدت همه چیز رو می فهمه و به شدت تر هم چشم سفیده.

 

 

تازگی ها هم چون استراتژی دولت فخیمه رو خوب درک کرده به حجاب ما حساس شده.کافیه که روسری من یا هر کسی عقب بره یا مثلا چادر کسی بیفته روی شانه اش شروع می کنه به حرص خوردن و یک سره می گه :"افتاد،افتاد" و خودش تلاش می کنه تا اون رو درست کنه. قراره با گشت ثاره الله صحبت کنیم عضو افتخاری بشه.کمکشون کنه...

 

 

روابط عمومیش حرف نداره و با همه تو خیابون ارتباط برقرار می کنه. وقتی یک کار جالب می کنه و می فهمه ما خوشمون آمده حتی جلوی غریبه ها هی تکرار می کنه و مرتب به همه نگاه می کنه تا عکس العمل همه را ببینه.

 

 

شازده کوچولوی ما از اول شهریور رفت مهد کودک. به سه دلیل، اول اینکه اصلا غذا نمی خورد و فکر کردم احتمالا اگه تو جمع بچه ها بهتر می خوره. که دقیقا هم همین اتفاق افتاد و خیلی غذا خوردنش بهتر شده. دوم اینکه تو خونه خیلی حوصله اش سر می رفت و دلم براش می سوخت که این مسئله هم ظاهرا حل شده ، چون عصرها که میاد خونه خیلی خسته است و معلومه که حسابی شیطونی کرده. آخرین دلیل هم اینکه از اون خانمی که صبا رو نگه می داشت خیلی راضی نبودم . البته خیلی خانم خوبی بود ولی به قول احمد می گفت این بنده خدا نهایتا یک خدمتکار خوب تحویل ما میده. کما اینکه الان هم تا یک دستمال پیدا می کنه شروع می کنه به گرد گیری.

خلاصه که از تصمیممون خیلی راضیم. هم برنامه خواب و خوراکش تنظیم شده(شب ساعت 8 تا 9 دیگه صبا خوابه.در صورتی که قبلا تا 12 هم بیدار می ماند.) هم خیلی از مشکلات و نگرانی های من حل شده. البته بماند که جلوی بعضی از اقوام کلی هزینه دادم و خواهم داد. امیدوارم همه چیز همینقدر خوب تا ته پیش بره. فقط دعا یادتون نره.

 

عکس هایی رو هم که می بینید مربوط به یک سفر جالب به روستای آبا و اجدادی پدر بنده حوالی اصفهان است به نام میشاب که جای همگان خالی خوش گذشت..

راستی امسال هم مثل پارسال روز تولد پوست نارنج یادم رفت بیام و تبریکی کیکی و... اینا.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:5  توسط ساجده | 

 

دوهفته‌ي توپي داشتيم. هفته‌ي اول 4روز سه تايي رفتيم رامسروآستارا و اردبيل و زنجان و كلي خوش گذشت. وقتي اومديم تهران هم بعد از دو روز من و صبا و مسيح رفتيم اصفهان. 3روز هم اونجا بوديم.جاي شما بس خالي، محشر بود. سفر اصفهان قرار نبود صبا رو ببرم. اما دقيقه‌ي آخر دلم طاقت نياورد و بردمش. به شدت پدرم رو درآورد، اما مي ارزيد. كلي كنار زاينده رود حال كرد و رقصيد و دلبري كرد. شب آخر هم كه دولت فخيمه اعلام كرد بنزين سهميه بندي شد. من بيچاره مجبور شدم با صبا در بغل 1ساعت تو صف پمپ بنزين باشم چون صبح عازم تهران بوديم و باك هم خالي بود و با صباي خواب تو بغل رانندگي كردم تا هتل. چون خانم هوس كرده بود پيش من باشه و بغل مسيح نمي رفت. اما خوب به قول مامان مريم حق مسلمشه ديگه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  همين روزها مسابقه‌ي فينگيل ها برگذار مي شه و ما به همت مامان بزرگها و بابابزرگها و سميه مامان ايليا شركت كرديم. اما راستش هنوز هيچي درباره‌ي آن نمي‌دانم. تا ببينيم چي ميشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شازده كوچولوي ما دچار دو مدل رفتار است.وقتي خودمون هستيم شيطنت داره اما معمولي است. ولي چشمتون روز بد نبينه خونه‌ي مامان بزرگ ها چه مي كنه.چنان قلدر و شر مي شه كه اصلا نمي شه كنترلش كرد. هر كاري دوست داره مي كنه و اونها هم قربان صدقه اش مي روند. نمي دونم همه‌ي بچه ها همينطورند يا نه . اما به نظرم كاملا تو تربيتش با مشكل روبرو خواهم شد. تازه فكر مي كنم هرچي بزرگتر كه بشه بدتر هم بشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ه معضل ديگر هم خواب شب صباست. شب تا صبح بايد دست من يا باباش رو بگيره. هرچي هم كه مي گذره شديدتر مي شه. البته خودم فكر مي كنم شايد چون شير من را كم خورده اينطوري نيازهاي خودش را ارضا مي كنه. حالا بماند كه از شب تا صبح چند بار بايد از اطراف اتاق به رختخوابش بازگردانمش.

من خيلي سر خودم رو شلوغ كردم براي همين دير مي تونم به دوستانم سر بزنم و خيلي شرمنده ي الطاف هستم. به بزرگواري خود مرا ببخشيد..

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:42  توسط ساجده | 

خودم مي دونم كه بهتره ديگه هزار جور توجيه و استدلال نيارم و به عذر خواهي بسنده كنم از بابت اين همه تاخير..

صباي يك سال و دو ماهه و 3 روزه‌ي ما به شدت شيطون شده و ديگه اصلا نمي شه كنترلش كرد.يكسره يا كابينت ها رو وسط آش‍‍پزخانه چيده يا كشوها وسط اتاق ولو شدند. باز هم خانه‌ي خودمون كه هستيم مشكلي نيست همه جا مجهز به سيستمهاي امنيتي هست .خدا رحم كنه وقتهايي كه جايي مي ريم خصوصا خاله فاطمه و عمو رضا كه هيچ وسيله‌ي سالمي براشون نمونده..

شازده كوچولوي ما كمي تو حرف زدن تنبله. "اوفتاد، آبه، آب بازي، چشم، اين چيه، جيز ..." كلماتي هستند كه تنبل خانوم مي گه.

بوس مي كنه ، روبوسي ( از نوع سه تايي ) انجام مي ده ، چشمك مي زنه ، به شدت مي رقصه ، سلام از نوع تعظيم مي كنه، مو و گوش و پا و دستش رو مي شناسه. و همچنان خوب غذا نمي خوره. با هزار ترفند و بازي و كلنجار يه كم مي خوره.

بي خيال مهد كودك شدم. راستش يك روز هم بردم .خانومه مي گفت نيم ساعت اينجا باش نيم ساعت برو بيرون . و من مي آمدم تو ماشين كمي با احمد آبغوره مي گرفتيم و برمي گشتم بالا. آخرش هم فكر كرديم چه مرضي داريم ما. و برش داشتيم و رفتيم خونه تا يك سال ديگه كه همين مراسم رو دوباره اجرا كنيم.

احساس مي كنم هر چي مي گذره بي حوصله تر مي شم نسبت به صبا و كمتر انرژي دارم براي كلنجار رفتن با او و اين قضيه نگرانم مي كنه. او هم كه يكسره مي خواد از سر و كول من و باباش بالا بره.

احمد خيلي كمك حالمه. اگه او نبود اصلا نمي توانستم كاري از پيش ببرم.خيلي زحمت مي كشه براي صبا.البته صبا هم كاملا مي فهمه و هر چي مي گذره محبتش بيشتر مي شه و داره كم كم بابايي مي شه.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:22  توسط ساجده | 

سالي  گذشت....

پارسال همين روزها بود كه دو تا فرشته داشتند به شازده كوچولوي ما تاتي كردن را ياد مي دادند تا پا به دنياي ما بگذارد.و اون روز كه صبا رو به ما سپردند دلهره و ترسي عجيب تو دلم به جا گذاشتند كه تا چند ماه رهايم نكرد.قرار بود چه كنم با اين كوچولو ؟؟!! انگار تمام آرزوها و برنامه هايي كه تو اون 9 ماه با احمد درباره اش حرف زده بوديم از خاطرم پاك شده بود...

مدتي طول كشيد تا دوباره به حالت سابقم بازگشتم و يواش يواش يادم اومد كه قرار بوده چطوري براي عروسكم مادري كنم.

 و حالا زندگي روال طبيعي خودش را به اضافه يك شازده كوچولو پي مي گيره.

امروز بعد از يكسال از اون روزها من و بابا احمد داريم به صبا تاتي كردن رو ياد مي ديدم. با اين تفاوت كه دنيايي كه قراره الان واردش بشه دنياي خشن و جدي ايه كه توش زمين خوردن و دست و پا شكستن هست. و ما چقدر بايد بلد باشيم كه چطوري با زمين خوردن عروسكمون برخورد كنيم. و خيلي چيزهاي ديگه از دست . در عين حال كه دوست ندارم تبديل بشم به يك مادر هميشه نگران...

بگذريم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه رفتيم مشهد. ساعت 11 و 13 دقيقه صبح جمعه كه ساعت تولد شهريار كوچولو بود رو تو ايوون طلا 3 تايي به همراه امام رضا جشن گرفتيم. خيلي خوب بود. يه سفر دو روزه كه كلي خوش گذشت. وقتي هم كه برگشتيم خاله فاطمه سور و ساتي به پا كرده بود كه نگو و نپرس.