![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
قابل توجه رسانههای زندهای که هنوز ته رمقی برای اطلاعرسانی دارند. آنها که هنوز هستند و جرات و جسارت آن را دارند که از زندهترین آدم های این سرزمین خبر بگیرند و به اطلاع مردم بزرگ کشورمان برسانند. خواهشمند است دیگر هیچ خبری از خانوادهی سربلند و سرافراز شهیدان عربسرخی و بزرگمرد آزاده اش کار نکنید. ما داشتیم آماده میشدیم تا به ملاقات پدر برویم. همه چیز آماده بود. دانههای سرخ انار داشت دانه میشد و پرتقالها شسته و مهیا منتظر بودند، که "برادر سیدحسین" زنگ زد و خبر داد: "قرار ملاقات شما امروز لغو است. چرا در حضور میرحسین موسوی از قول آقای عربسرخی گفتهاید اگر او امروز کشته شود همنشین برادران شهیدش میشود؟!" مادر خنده ای کرد و به ما گفت "عجب! ما را به خاطر کار شدن خبر حضور سبزش توسط خبرنگاران میترسانند؟ قرار ملاقات در اختیار آنهاست، اگر می خواهند و تنها ابزارشان است، بگذار لغوش کنند. همسرم را، پدر فرزندانم را از ما گرفتهاند، فکر میکنند این اهمیت کمتری از ملاقات با او دارد؟ میگویند نباید حرف زد؟ فکر میکنم آنها یک چیز بزرگ را فراموش کردهاند. پدر فرزندان من امروز بهخاطر حرف زدن دربند است. ظاهرا ما نباید حرف بزنیم و دیده شویم." رسانههای محترم! نباید به چشم آید که ما مسلمانیم و از خانوادهی شهدا و انقلاب و جنگ. باید در سکوت خود دست و پا بزنیم تا چند دقیقهای از موهبت دیدار با پدر بهره مند شویم. همان پدری که با آرمانی به بزرگی انقلاب اسلامی و خمینی کبیر(ره) و به خاطر اعتلای خون هزاران هزار شهید، رنج چنین محرومیت بزرگی را به جان خریده است. چه خیال بیپایهای، ما فرزندان فریادهای بلندآوازهایم. ما فرزندان گامهای سبز این سرزمینیم. ما فرزندان سروهای استوار و سربه فلک کشیدهایم. پدر را نبینیم؟ چه باک!! مگر نفس ما گرمتر از نفس فرزندان عمویمان است که سالهاست پدرشان را ندیدهاند. ما همواره پیش از پدر، با او و پس از او، خدای بزرگ را داریم که او را در چشمانداز نگاه خویش گذاردهایم و او چه بزرگوارانه حضور ما را باشکوه پذیراست. بی دغدغه، بی رنج، بی هراس! آقای بازجو! بهتر است به جای نگرانی از خبر سایتهای فیلتر شده، نگران ارادهای باشید که در خیابانها جریان یافته است. آقای بازجو! واقعاً فکر میکنید ما نباید حرف بزنیم. به نظر شما مردم نیازی به حرف شنیدن و خط گرفتن دارند؟ امروز در خیابان نبودید؟ باید میبودید و مردم را میدیدید. شلیک هوائی بود، باتوم و گاز اشکآور بود، بوی آتش و آشغال سوخته در خیابانها غوغا میکرد. اما هیچکس نمیترسید. مردم "شعار یا حسین میرحسین" میدادند و پارچههای سبز خود را تکان میدادند. من ترسیدم و شیشه ماشین را بالا کشیدم، اما هزارها جوان و پیر، مرد و زن، گروه گروه در خیابان شعار میدادند. باید بودید و میدیدید. امروز خیابان "طالقانی" امتدادی داشت به بلندای "مطهری"، "بهشتی"، "انقلاب" و "آزادی"، و از حلقوم همه خیابانها فریاد "جمهوری اسلامی" به گوش میرسید. آقای بازجو! چه خیالی در سر دارید؟ پدر من امروز از همیشهی زندگیش روشنتر دیده میشود. حتی روشنتر از کار بزرگ خبرنگارانی که شما را ناراحت کردند. روشنتر از خبر واقعی آنان که زینتبخش صفحهی اول رسانهها بود. لا یُحِبّ اللهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللهُ سمیعاً علیماً "خدا دوست نمیدارد که کسی به گفتار بد (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آنکه ظلمی به او رسیده باشد، همانا که خدا شنوا و داناست." سوره نساء آیه 148
ساجده و فاطمه عرب سرخی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:27 توسط ساجده |
|
|
زبان حال مادر شهیدان فتحالله و حجتالله عرب سرخی نگذار که مادر، دل شکستهاش را راهی خانهی خدا کند.. نور دیدهی مادر، فیض الله جان سلام! دلم برایت تنگ شده، میدانی چند وقت است ندیدمت. هیچوقت نمیشد اینهمه سکوت تو را حس کنم. تا میآمدم باور کنم نیستی، سرت شلوغ است یا کار داری، ظهر جمعه میآمد و صدای نفسهایت را میشنیدم که پشت در روح مرا در آغوش گرفته است. با همان خنده و مهربانی همیشگی: "سلام مامان". ظهر جمعه پر بود از قدمهای تو که در خانه راه میرفتی و خواهرانت را هم میکشاندی اینجا. همین خانهی کوچک قدیمی. همینجا که هر روز میآیند و خاموش مینشینند و میروند. روزهای جمعه همهی جانم در گوشهایم جمع میشود و پشت در منتظر میایستد تا تو مثل همیشه تنها کسی باشی که با انگشترت به شیشهی پنجره میکوبی تا همه فریاد کنند "داداش اومد". پسر جان تو که تکدانه شانه به جا مانده از برادران و پدرت بودی برایم، چه شد اینقدر بیخبر رفتی؟ بیتماس، بیخداحافظی، بیصدا. نمیتوان باور کرد ظهر جمعهای بیاید و همه اینجا جمع شوند و تو نیایی. میدانی چقدر بیوفا شدی دلبندم! حتی در آن روزهای داغ جبهه و جنگ هم خبری از خودت می رساندی سلامی برای مادر شهیدت می فرستادی. حالا دیگر نیستی. می دانی فرزندان برادرت چقدر تو را بی تابند؟ ابوذر پسر بزرگ شهید فتح الله را هم داماد کردیم و تو نبودی. تو که تنها عمویش نبودی. قرار بود پدری کنی برایش. ولی در تنها فرصت دامادیش نبودی. کجا رفته بودی مهمتر از بودن در کنار این همه چشم که به انتظارت ایستادند و نبودنت را باور نکردند. تمام شب با نوشیدن آب، بغض نبودنت را فرو دادیم و به چشمهای هم نگاه نکردیم. آیا جنگی و جبههای دیگر در جریان است که مادر بیخبر مانده؟ تو را گفتم مادر جان همهی هستیام را دادهام. همهی هستیام را در راه خدا دادهام. مگر در دادن فتحالله، سرو بلند خانهمان پایم لرزید؟ مگر وقتی حجت تازه دامادم رفت حس مادرانهام چروک برداشت؟ مگر آن روز که رفتی و در لحظه لحظههای جنگ زندگی کردی من کم آورده ام؟ نه هیچگاه. تو میگفتی شهر را و همهی داراییش را پشت سر میگذارم تا لحظهای با خدای خود خلوت کنم و خدا شاهد است که شهادت تا ته زندگی ما پیش آمد و از بلندترین درخت خانهمان بالا رفت و تو از همه چیز عبور کردی. از فرزندانت، ساجده و فاطمه، همسرت،مریم و این آخرین رمق زندگی، مادر تکیدهات، تا در عریانترین لحظههای شهادت با خدا زندگی کنی. آن دنیای نامراد چه داشت که در پس آنهمه سالها و ماهها و روزها سرشکستگی و خجالت و شرم، اینروزها آنقدر جسور شده که تو را هم تاب نمیآورد. یعنی میشود دنیای پست و بیمقدار آنقدر شهامت پیدا کند که مایهی فخر فرشتههای خدا را این چنین دربند خویش بگیرد؟! حتی آن روزها هم تو ندیدن مرا تحمل نمیکردی و من آزادتر از همیشه، هر وقت میخواستمت کنارم بودی. یادت می آید، تازه یک هفته بود از ایران رفته بودی که فتحالله سربلندتر از قبل و برای همیشه از جبهه برگشت و باز شهادت تا ته خانهی ما آمد و تو زودتر از همه آمدی تا اولین کسی باشی که عطر شهادت برادرت را به مادر و پدر پیرت هدیه میکنی. پسر با وفا و غیور مادر! این روزها بر تو چه گذشته که هفتهها و ماهها میگذرد و دریغ از یک "سلام مامان" دامنگیر ما شده است. مگر به دوستانت چه گذشته است که حتی نمیخواهند تو مادر پیر و چشم انتظارت را یک لحظه ببینی. تا دیروز که میگفتند مدیون ما خانوادههای شهدا هستند. کدام گوی چرخید که ارزشها این چنین تغییر کرد. آیا اینان همان دوستان بیریای آن روزگارند که این چنین مادر را از فرزند و تو را از من دریغ میدارند؟ این بی وفایی را در کلاس کدام آموزگار مشق کردند. مادرجان گمان نکنی، کم آورده یا بریدهام از دوریت. هرگز هزاران روزگار میاد و مباد، که اگر تو هر چه هستی، شاخه ای بر ریشه های من. من تو را و برادرانت را مرد به دنیا آوردم و مردانه هم میخواهمت. حتی اگر تو را هم مثل فتح الله و حجتالله و همه فرزندان شهیدم در این مرز و بوم، نبینم. گله مادر از تو نیست، از نامردیهایی است که خود را لباس مردانه پوشانده است. من به لطف خدا مادرم و سلاح مادر تنها دلی است که تمام تاریخ دردهایش را به دوش کشیده است. و در آخر یک کلام: نگذار که مادر، دل شکستهاش را راهی خانهی خدا کند.. پی نوشت: امروز صبح آقای بازجو تماس گرفتند و گفتند امروز ملاقات دارید. یا مادر بیاید یا دخترها. ما هم که می فهمیم خانواده داشتن و مادر بودن یعنی چی، گفتیم مادر جون برو، و به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 6:35 توسط ساجده |
|
|
ز مثل زندان فکرش رو می کردی رفتن به پشت دیوار بلند زندان اینقدر برات عجیب باشه؟ اون دیوار سبز گرانیت. به خودم خندیدم. نیم ساعت بود که پشت به دنیا و رو به دیوار بلند زندان ایستاده بودم. چشم هام به در بزرگ زندان بود. ثانیه ها رو میشمردم تا در باز بشه. بار چندم بود نمیدانم امن یجیب می خوندم. همیشه از زندان بدم میومد. فکر میکردم زندان جای بدی است. یاد سپهر پسر شهاب می افتم همش می پرسید بابای من چرا زندانه؟ مگه تا حالا نمی گفتین زندان جای خلافکاراست؟؟ و آدم های بد را، نه آدم های خیلی بد را به آنجا می برند. ز مثل زندگی نگاهی به دور و برم انداختم. پر بود از آدم های جور و واجور ،کوچیک و بزرگ. پر بود از هیاهو و صدا. همه تو هم بودند. پر بود از واژه هائی که تو کتاب نبود و معناهائی که تو نمی شناختیش. عتیقه، مجرم، بند 209، شیشه، اعتیاد، قاچاق، حبس، دعوا، کشتن. زیر هشت، یه در بزرگ خاکستری هم بود قد دیوار بلند زندون، شونه به شونه هم، روبروی ما ایستاده و بر و بر به ما زل زده. یه چشم کوچیک آهنی وسط اون دیده میشد. یه در کوچیک اهنی که نگهبانی مامور بازکردن و بستن اون بود. مثل پلکی که بسته میشه و باز نمیشه. نیم ساعتی بود که پلک نمیزد. من چشم دوخته بودم تو چشم های خسته اون. مثل اون روزا که به پنجره پولاد چشم هام رو گره می زدم. ز مثل زن یه زن کنارم ایستاده. ملاقاتی یا آزادی؟ میگم بله؟ میگه ملاقاتی میرید یا آزاد میشن؟ میگه چی؟ هیچی نمیگه. می فهمه که منظورش رو نفهمیدم. میرم تو هیاهو. میگم شمام کسی رو اینجا دارین؟ میگه پس برای چی اینجام. خسته شدم بس که اومدم و رفتم. میگم سیاسین؟ سیاسی؟! نه بابا. قاچاق کرده. عتیقه و زیر خاکی نمیدونم کی به سرش زد. به سر و وضعش نمیومد. فکر کردم یه جورائی از بقیه سواس. حواسش به گیجی ذهنم نبود و یکسره به حرفهاش ادامه میداد. چند بار گرفتنش و ولش کردن ولی این بار، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود. حالا هی میام و میرم. نمیشه که نمیشه. کاش سیاسی بود. نمیدونم چه مرگش بود که سیاسی نشد. لااقل مایه آبرو بود و آدم بهش افتخار میکرد. ببین خانواده هاشون چه عزت و احترامی دارن. حتی اینجا هم که میان مردم بهشون حرمت می ذارن. گفتم زندانی زندانیه، چه فرقی میکنه که برای چی اونجا باشه. همه شون تو حبس و گرفتارند، خونواده هاشون هم دلتنگ. گفت نه تو نمی فهمی. اگه بدونی چی دربارشون میگن.میگن اونا رو به خاطر فهمیدن گرفتن، نتونستن جوابشون رو بدن و ساکتشون کنن. اونا از همه چیز سر در میارن. ما تو کوچه مون یکی از اینا رو داریم، یه چیزایی میگه که آدم دهنش باز میمونه. خیلی میدونن. یکی از همسایه هامون می گفت اینا به جای هر چیز کتاب خوندن و زندگی کردن نه از این زندگی مرده شوری ما. تو مردم بودن و درد مردمو می فهمن. میگن اینا سر بزرگند و این خیلی ها رو میترسونه. میگن ترسیدن که اونا حرفای خطرناک به مردم بگن. واسه چی نمیدونم ما که از اینا بد ندیدیم. انگاری حسودیشون میشه که خودشون نمی فهمن. یکی میگفت کله اینا مثل کارخونه بیست و چهار ساعته کار می کنه. حالا که بدتر شده اونا هم که نمیدونستن می پرسن چی شده؟ شهر شده همه ش حرف و حدیث اینا. قصه اینا نقل مردم شهره، بیا و ببین. اینگار تو مردم نیستی ها! نشد مرد ما هم دست از نامردی برداره و بشه یه مرد مثل اینا. مگه تو چی ات کم بود، بی جنم! ز مثل زندانی هزار سال حرف دارم که برات بگم. فکر کردم حالا که بعد ۱۰۳ روز می بینمت گریه می کنم. اما اصلا اشکی در کار نبود. تازه فهمیدم هزار سال دیگر وقت لازم است تا تحملم تمام شود. فهمیدم با همین دیدن هزار سال روحیه و انرژی گرفتم برای ندیدنت که تو راحت باشی و نگرانی ما بی تابت نکند. توی ماشین سبز رنگ زندان که نشستم دلم گرفت. تمام شیشه ها دودی اند و شیشه پایین نمی آید. راستی چرا اینجا همه چیز سبز است؟ از نفس تو و دوستانت سبز شده یا این ها هم حتی سبز فکر می کنند اما مامورند و معذور؟ یه سوال داره ذهنم رو سوراخ می کنه.. چرا اونجائی بابا؟ تو که بیشتر از هر چیز "زندگی" کردی. یعنی همون آموخته هات از پیامبر(ص)، که فهماند کمبود واقعی انسان اصل زندگی است. بابا تو که بیشتر از زندگی فکر کردی، مثل سقراط، که فهمید رنج واقعی بشر فکر نکردن است. و فهمیدی مثل گالیله که فهمید زمین گرد است و ما چون دانه تسبیحی به گرد عالم می گردیم. چشم بر پیامبر بستند. سهم سقراط شوکران بود. گالیله باید توبه می کرد و اعتراف که آنچه را می فهمد، نمی فهمد. یادم باشد از اینها برای سپهر، مرد این روزهای مهرک بگویم. از سقراط که او هم زندانی بود از گالیله و کلی آدم دیگه که به جرم خوب بودن زندان رفتند. بله بابا! زندانی نام دیگر تو شد، نه به خاطر جرمی که هرگز مرتکب نشدی، به همین خاطر که بیش از آنان همه شان را فهمیدی و نشان دادی که تصویر سیاه در آئینه هرگز رو سفید نیست و همین برای عزت ما کافیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:6 توسط ساجده |
|
|
تمام جاده را مه گرفته و نم باران که با صدای استاد شجریان عجین شده، حال و هوای تو را زنده میکند در روزهای بارانی سفرهامان. آن روزها فقط وقتی تو رانندگی میکردی آرامش داشتم و نمیترسیدم از زوزهی کامیونها، این روزها اما یاد گرفتم چشمهام رو ببندم و به روزهای سبز و پر امید آینده فکر کنم. ضبط صوت هنوز میخواند: بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ... به یاد آخرین تصویری که از تو دیدم میافتم، مردانه و محکم تکیه زده بودی بر صندلی قرمز دادگاه و به ریشخند گرفته بودی نوشتههایی که در دست دوستانت بود و که اعترافنامه!!واندندش. ان روز چقدر به خود بالیدم از دیدنت در کنار تمام قهرمانهای زندگیم. عاشق ان عکست شدم که با بهزاد نبوی از خنده ریسه رفتهاید و مامور کناریت خون خونش را میخورد از آرامشت. ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانهام داده بر باد... تو اما نگران نباش که آشیانهی ما با این طوفانها به باد نخواهد رفت. ما هر کدام ستونهایی شده ایم زیر سقفی که تو ساخته بودی. ما هر کدام سقفی شدهایم برای حفاظت از سایهای که بر سرمان گذارده بودی. آنقدر محکم میایستیم تا تو برگردی، که اعتقاد داریم ظلم متزلزل ترین صفت انسان است و روزی خواهد آمد که تو سرافراز از راهی که رفتهای به جمع ما که سربلندیم از ایمان به راه تو، پرغرور و مستانه لبخند میزنیم به تمام کسانی که این روزها به خطا میپندارند جور و فساد ابدیست. اگر آنها تاریخ نخواندهاند، ما خواندهایم. اگر آنها بشارتها و تنذیرهای قرآن را فراموش کردهاند ما این روزها هر لحظه با آن زیستهایم. اگر آنها چشمانشان را بستهاند و مردم را خس و خاشاک میبینند و گوشهایشان را نه با پنبه که با شمع مذاب پر کردهاند که نشنوند شعارها و اعتراضهای مردم را، ما میبینیم و میشنویم راهپیماییها و شعارهای این روزهایشان را. اگر آنها میخواهند معترضان را اسراییلی ببینند و نادیده بگیرند جفایی که در آنها میشود، بگذار راحت باشند خدای ما که مانند خدای آنها لای کتاب و جانماز نخفته، خدای ما هر روز مطمئنتر از قبل از حضور سبزش در دلمان، نفس میکشد.
گفته بودی من اینجا در سلولم زندگی میکنم بی انتظار از آزادی. گفته بودی با قرآن و نماز و ورزش چنان مانوسی که سختیهای زندان برایت قابل تحمل شده است. پس ما هم با آرامش و ایمان منتظرت میمانیم. بگذار فکر کنند اگر زنگ نزنی ما میشکنیم. بگذار گمان کنند اگر به ما ملاقات ندهند تحمل تو تمام میشود. بگذار خیال کنند دلتنگی امانمان را می برد. یا حتی بگذار فکر کنند ما بی خیالیم و تو در توهم. بگذار تولد تو هم مثل تولد مامان بی تو برگزار شود. بگذار هر روز بیشتر آزارمان دهند و حتی جلوی نامه دادنمان را هم بگیرند و با هر نگارش سطر فشاری اضافه کنند بر تو یا ما. با رویش ناگزیر جوانه ها که نمی توانند مقابله کنند. بگذار لبخند بزنند و مستی کنند که ما باور داریم بامداد شب شراب خماریست. بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید مهم آن است که تو نشکنی و ما خرد نشویم و هر لحظه اعتقادمان به 70 حمدی که مامان هر روز برای استقامتت می خواند بیشتر شود. و بگذار شجریان بخواند: مرغ بیدل شرح هجران مختصر کن.. ما را خیالی نیست که این روزها شیرین ترین هجران روزگارمان را مزه مزه می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:55 توسط ساجده |
|
|
دوستم میگفت: احساس میکنم به روحم تجاوز شده. دارم از درون فرو می پاشم.. **** صبا هر شب می پرسه: مامان در رو قفل کردی؟ خیالش رو راحت که می کنم می خوابه. گاهی نیمه شب دوباره بیدار می شه و می پرسه... اما دیشب سه بار بیدار شد و پرسید. برای آرامشش حمد خوندم و خوابید. دیگه نمی دونم چجوری شعر آقا پلیس مهربون رو براش بخونم تا آروم بشه. از اون روز که شیشه ی ساختمانمون شکست دیگه شازده کوچولوی من احساس امنیت نداره. امیدوارم هیچ مادری این روزهای مرا تجربه نکند حتی آنها که با پوزخندی رد می شوند و یا اصلا به روی خود نمی آورند که اتفاقی افتاده. **** شرمنده ی محبت همه هستم. اونها که خصوصی پیام می گذارند یا آشکار. زنگ می زنند و می آیند و یاد می کنند. و راست می گویند که در بحران می توانی بشناسی. تنها حسی که این روزها ندارم تنهاییست.. ممنون و به امید حق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:38 توسط ساجده |
|
|
توي دفترچهي تلفنم شمارهاي از تو نيست. هيچ خط تلفني مرا به تو وصل نمي كند. زنگ مخصوص تو روي موبايلم صدا نمي كند. هيچ كس شمارهي تماسي از تو ندارد. تو پشت هيچ كدام از گوشيها نيستي كه بگويي:"سلام عزيزم!" سلام بابا! امروز تولد مامان است و تو هنوز به او زنگ نزدهاي. زودباش ديگر! دير ميشود. ما منتظريم! تولد مامان كه بدون تبريك تو تولد نميشود! کوچک تر که بودم هر سال زنگ می زدم به تو و با نگرانی به یادت می آوردم که هدیه یادت نرود و تو چقدر می خندیدی که " بله فاطمه هم زنگ زد، نگران نباش. " حالااما، نمی دانستم چطور یادت بندازم که امروز یکی از روزهای مهم ماست. گفتم ما! كدام ما؟ ما كه حالا ما نيستيم؟ هر كدام گوشهاي هستيم . براي ما شدن دوبارهمان دعا ميكنيم. "من" ها، طاقت "ما" بودن ما را نداشتند! *** دلم برایت تنگ شده، دلم می خواست به این بهانه زنگ می زدم و صدای آرام و یواشت را پای تلفن می شنیدم. دلم ميخواست تصميم خطرناكي بگيرم، شاید مثل همیشه زنگ بزنی و بگويی " بابا جان، به من اعتماد کن، تا شب بیام با هم حرف بزنیم. " دلم ميخواست مثل آن شب آخر بغلم کنی تا با هم گریه کنیم و من مرتب جمله هایت را زير لب، توي فشار اشك و هق هق، تکرار کنم " ما به هدفمان اعتقاد داریم، ما هیچ خلافی نکرده ایم جز درخواست حقوق انسانیمان، پس نترس و نگران نباش. " تمام این چند روز جمله آخرت که گفتی " به خدا توکل کن که با ماست " در گوشم زنگ می زند. همهي جملههاي تو در گوشم است، همهي محبتت در قلبم. آن شب گفتی، بنویس، هر لحظه که دلگیر بودی و غمگین و حتی خشمناک فقط بنویس." بابا ! آن شب به تو قول دادم که فقط بنویسم، همه ی حرفهایم را بنویسم. ناگفتههايم را و رازهاي مگويي كه با سپيدي كاغذ گفتني است و با تو كه هر جا باشي مرا ميشنوي. مرا ميخواني. این روزها فقط کاغذ می خرم و قلمي كه تاب حرفهاي مرا داشته باشد و فقط می نویسم، به تو، به مامان، به دوستانمان، به عموهای شهیدم و به همه ی آنها که صبح و شب زنگ می زنند و دلشورهي تو را دارند. دلشورهي مرا! دلشورهي صبا را! راستي گفتم صبا! دارد از اينجا برايت بوس ميفرستد. براي او هم مينويسم. دارم سه سالگي اش را ثبت ميكنم. لحظههاي دردناك سه سالگي اش را. امروز بي خيال ميخندد و فردا كه بزرگ شود بر كلماتي كه مادرش نوشته خواهد گريست! اما هيچ نامهاي پست نخواهد شد. هيچ كبوتر اميني نيست كه نامهام را به پايش ببندم و براي تو بفرستم. تازه گيرم كبوتر پيدا شود، يا قاصدكي بيايد كه به اصرار پيامي از من براي تو بخواهد...به كدان سمت بفرستمش؟ نشاني تو كجاست؟ آه..تو كجايي؟ اين نامه اما فرق مي كند، گفتم شاید هنوز فرصتی باشد که زنگ بزنی و تولد مریم عزیزت را تبریک بگوئی. او که این روزها چنان آرام و محکم و مومنانه می خندد، که من دلم می لرزد از حجم توانش و خیالم راحت می شود از اعتمادی که همیشه به تو و او داشته ام. و مرور می کنم هر روز این حرف مامان را که گفت:" بعد از طوفان آنچه می ماند ساقه و ریشه ی مقاوم درختان است " و من پر می شوم از استقامت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:58 توسط ساجده |
|
|
باید به سفری میآمدم، صبا و یه چمدان هول هولکی بسته شده رو زدم زیر بغلم و با بابا فیض ا... و مامان مریم عازم فرودگاه شدیم. توی راه صبا سر از پا نمی شناخت و دائم سخنرانی می کرد، ما آدم بزرگها اما پر شده بودیم از سکوت و بیحوصلگی. توی فرودگاه لحظهای که روشن شد قراره مامان مریم و بابا فیض ا... توی فرودگاه بمونند و ما تنها سوار هواپیما شویم، سکوت و بغض گریبان گیر او هم شد. شازده کوچولوی من ساعتها بغض و اشک داشت که چرا آنها را نیاوردیم. هنوز هم بعد از چند روز مرتب گوشزد میکند که زودتر برگردیم آنها توی فرودگاه منتظر ما هستند. خسته شدند زودتر برویم و با آنها برگردیم مسافرت ...
بابا اما، انگار منتظر بود ما عازم شویم تا نفس راحتی بکشد. یک روز بعد، وقتی که آرام و مطمئن در خیابان راه میرفت ربوده شد، دزدیده شد، غارت شد ... نامردها از آرامشش ترسیده بودند. از محکم گام برداشتنش وحشت زده بودند و دیگر مطمئن بودند چارهای جز حمله از پشت سر و دزدیدنش ندارند. البته کمی مردانگی کرده بودند و در خانه را نشکستند. کلیدها را از جیب بابا فیض ا... درآوردند و خانه را زیر و رو کردند که مبادا تانکی یا موشکی یا ابزار انقلاب مخملی( ؟؟؟) را آنجا قایم کرده باشد، هیچ کس هم نبود که بهشان گوشزد کند که تانکها که الان توی خیابان هستند چرا سراغ آنها نمیروید. صبا اینجا دلتنگ مامان مریم و بابا فیضا... است، اما برای اولین بار مامان مریم شماره ما را نمیگیرد که با صبا حرف بزند، به گمانم وحشت دارد که آخر صحبت صبا بگوید گوشی را بده به بابا فیض ا... . نمی دانم شاید شازده کوچولو هم فهمیده تهران چه خبره که اصلا سراغ نمیگیره. بابا فیض ا...! ما دیشب برایت سوغاتی خریدیم. و آنقدر اینجا میمانیم که مطمئن شویم تو به فرودگاه برگشتی. وگرنه من زبان توجیه نبودنت را برای صبا ندارم. نمیدانم چطور باید برایش تشریح کنم که ممکن است آدمها بدون انجام کار بد هم زندانی شوند. نمیدانم چطور برایش باز کنم که در ایران ما، ایران عزیز و اسلامی ما، ممکن است افرادی را برای حرکت در راه مقدسشان بازجوئی کنند. ممکن است به پشتوانهی دین هزارها ظلم کنند و ترس از جواب دادن در دنیای دیگر را در پستوی خانهیشان قایم کنند. نمیدانم برای شازده کوچولوی 3 سالهام چطور میشود توضیح داد، اعتقاد و صداقت و عدالت پایهای زندگی تو هستند و دین تو به آن اصرار دارد، اما افرادی که نماد دین تواند و خود را نمایندهی آن میدانند آن را زیر پا می گذارند. امیدوارم صبا هیچ وقت نپرسد چرا سفر ما طولانی شد، چون من نمیتوانم برایش توضیح دهم ...
گیرم در باورتان به خاک نشستم وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است باریشه چه می کنید گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید گیرم که میزنید گیرم که می کشید گیرم که می برید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:8 توسط ساجده |
|
|
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟؟؟!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:17 توسط ساجده |
|
|
چند روزي است كه فهميدهام آدم ترسويي هستم، خيلي ترسو و وحشتزده. اين روزها خيلي ميترسم. تا به حال نميدانستم كه اينقدر ترسوام. اول كاورم را درآوردم، روز بعد مچبندم را باز كردم و يك روز ديدم ديگر هيچ نشان سبزي در خود ندارم غير از انديشه و سكوت سبزم. نميدانم اين وحشت از كي شروع شد، شايد از آن روزي كه منصوره با چانهي پانسمان شده و دست كبود وارد كلاس شد و گفت: نفهميدم چه اتفاقي افتاد؛ توي ماشين بودم كه يكهو در باز شد و چانهام گرم شد از خون و بعد هم بيدار شدم و ... نه، قبلتر بود. فكر كنم آن روز بود كه ستاد شرق را بچهها تعطيل كردند تا دخترها و پسرهاي دبيرستانيشان بيشتر از اين كتك نخورند. رئيس ستاد ميگفت: آنقدر اين روزها هزينههاي مالي و استرسي براي بيمارستان و جراحي بچهها پرداختيم كه ديگر تواني برايمان نمانده است. شايد هم آن شبي بود كه محمد زنگ زد و گفت كه دختر 16 سالهاي را به همراه مادرش جلوي رويش كتك زدهاند و وقتي كتكزننده را به كلانتري كشاندهاند، شكايتنامه جلوي رويشان توسط رئيس كلانتري پاره شده و ... اما به نظرم زودتر بود. آن روز كه توي آژانس خسته و بيحال نشستهبودم و دستم را به همراه شال سبزم لبهي پنجره گذاشته بودم و در يك لحظه خانمي ملبس به پرچم ايران(مايهي ننگ بود براي پرچم ايران عزيز) چنان شال را از دستم كشيد كه بازويم به ستون ماشين كوبيده شد كه تا چند روز كبود و دردناك بود... احساس ميكردم به من تجاوز شده. فرياد زدم؛ وحشيها، وحشيها، كه ديدم ماشين در حال تاب خوردن است و رانندهي آژانس خواهش ميكند سكوت كنم تا شيشهها را نشكنند. بغض گلويم هنوز نتركيده، كه هرجا ميخواستم از ظلم و اجحافي كه در حقمان ميشد بگويم كسي بود نا اميدتر و رنجيدهتر خودم. آن لحظه به خدا گفتم درست است اتفاق خاصي برايم نيفتاده اما به خاطر چيزي كه درونم شكستند نميبخشمشان. خداي من خداي عادليست با معيارهايي متفاوت از اين به ظاهر مومنان كه اين روزها ميبينم. چيزي تا انتخابات نمانده و شور در خيابانها غوغا ميكند. چقدر دلم براي خاتمي عزيز و سالهاي بودنش تنگ شده است. چقدر دلم براي بزرگواريها و "زنده باد مخالف من" گفتنهايش تنگ است. چقدر اين دو رئيس جمهور فرق دارند. چقدر از آن روزها دوريم. به اندازهي قرنها. ديگر خيلي برايم نتيجهي انتخابات مهم نيست. ديگر حتي تلاش هم نميكنم. فقط به رفتن از اينجا ميانديشم.** هرشب به خودم و صبا قول ميدهم؛ اجازه ندهم جايي زندگي كند كه ظلم و دروغ و بيعدالتي با وقاحت ترويج شود و حكومت و رسانه به تنها چيزي كه احترام نميگذارند شعور و حقوق توست. و تو روزي بفهمي كه تمام وجودت را رعب فراگرفته. درست مثل امروز من... **سوره ی نسا آیه ی ۹۷: از کسانی که میمیرند پرسیده می شود چرا تن به ظلم دادین؟ میگویند ما مستضعفین بودیم. فرشتگان می گویند آیا زمین خدا فراخ نبود؟ پس هجرت می کردید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:41 توسط ساجده |
|
|
سه سال پیش همین لحظهها بود که تند و تند داشتم خانه رو برق میانداختم که بتونم یک کمی بخوابم و صبح زود هم بروم بیمارستان. دکتر گفته بود ساعت 7 صبح بیمارستان ایرانمهر باشم و من پر بودم از حسهای متفاوت و متناقض. نمیخواهم شروع کنم به خاطرهگویی و تکرار قصههای قدیمی. میخواهم از حس این روزهایم بگویم. این روزها که تجربهی سه سال داشتنش را داشتهام. این روزها که باز هم پرم از تناقض و ابهام و درماندگی. آن روزها گیج و مبهوت به زندگی آینده و تاریکی پیش رویم میاندیشیدم و این روزها وحشت زده از دنیایی که ظاهرا در آغاز آن ایستادهام جسارت حرکتم را گم کردهام. این روزها فقط به عکسالعملهایم به صبا و واکنشهای او به خودم و اطراف نگاه میکنم. از لحاظ سرعت گاهی از او عقب میمانم، در واقع، کم میآورم. نمیتوانم بفهمم برای من اتفاقی افتاده که تربیت و فهمیدن صبا را سختترین کار دنیا میبینم یا واقعا همین است. این روزها بارها از خودم پرسیدم این همه نسل انسان آمد و رفت، همهی مادرها در همین دغدغه له شدند؟ پس چطور دوباره دست به کار خلقتی دگر زدند؟ آنها که تعداد کودکان از انگشتانشان هم بیشتر بوده و هست چطور با این مسائل روبرو شدند؟ چه کردم این شب تولدی!! ببخشید مرا. بجای دست و بشکن و سوت و هورا، روضه خوندم براتون.
باز هم قصهی قدیمی کهنه نشدنی تولد. باز هم شگفتی از اینکه سه سال گذشت و تو کلی روزهای فوقالعاده داشتی از دست این شیرینک.
جمعه شب یک تولد حسابی برای صبا گرفتیم و به جبران دو سال قبل که کار خاصی نکرده بودیم، شب به یاد ماندنیای ساختیم. یه باغچه گرفتیم همهی فامیل با کلی بچه هم دعوت کردیم و یه شهربازی کوچولو ساختیم. یه تولد واقعا کودکانه شد. آخرش به زور بچهها رو از اسباب بازیها بیرون میآوردیم. بیشتر از مهمانی شبیه یک پیک نیک برای بچهها بود که از بزرگترها هم پذیرایی میشد. واقعا جای همهی شازده کوچولوهای دنیا آنجا خالی بود.
آخر از همهی این حرفها میخواهم بگویم، خدایا شکرت به خاطر این شیطونک خواستنی. خدایا شکرت به خاطر این همه شادی و مهربانی که تو وجود این کوچولو فرستادی تو دل ما. خدایا شکرت به خاطر این همه تجربه که هر روز در حال کسبش هستم و رشدی که روزبه روز شاهدشم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز.
قول میدهم زودتر بیام و یه چیزهایی از صبا بگم که باور کنید من گیجم از دست این وروجک. این هم عشق من و صباست یعنی محیا کوچولو:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:20 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|