![]() |
![]() |
|
| براي شازده كوچولو با مجوز رسمی آنتوان دو سنت اگزوپری |
|
سلام. امروز رفته بودم کوه. از اون کوههایی بود که قدیما میرفتم. یه جوره زیادی بهم چسبید. یه آقایی تو قهوه خونه بود که بعد از یه کم حرف زدن فهمیدم روزه است. عمرا به ظاهرش این حرفها نمیومد. خندیدم که آخه مرد حسابی تو چلهی تابستان روزه گرفتنت چیه؟ حالا که گرفتی، اینجا اومدن که همهی انرژیت رو میگیره و تا شب میمیری. گفت رفتم پیشواز رجب.. و من رو برد به سه سال پیش: اون روز هم که کلهی سحر رفتیم اون خیاطخونه یه سر تو دستشویی بودم و داشتم جون میدادم. اوایل صف بودیم و فقط چند نفر زودتر از ما اومده بودند. خیاطها یکی یکی اومدن و ما دیدیم به جای قیچی و سوزن و نخ چیزهای دیگری آوردند. یکی سبزی، یکی رشته، یکی عدس.. بعد هم همون وسط بساط سبزی رو به پا کردن و با همسایهها و بعضی از مشتری ها که آشنا بودند نشستن به پاک کردن و دعا خوندن. کف من یکی که حسابی بریده بود اما اینقدر همه معمولی نشسته بودند که خیلی ضایع بود ما بپرسیم قضیه چیه؟ اینجا خیاطخونه است یا آشپزخونه؟؟؟!! دیگ رو آوردند و با دعا و ثنا مواد رو ریختن توش. تهش هم خانومه گفت: خانوما این اول ماه رجب ما رو از دعا فراموش نکنین. دلم یهو ریخت پایین. یه جوری شدم. احساس میکردم این یه نشونه خوبه. هیچ توضیحی برای حسم نداشتم اما به شدت حس عجیبِ مایل به خوبی داشتم. عصر اون روز به اصرار عمه جان نگون بخت رفتم آزمایش خون برای نینی. که منفی بود. و هفتهی بعد دو روز مانده به عروسی آنقدر بد حالیم ادامه پیدا کرد که دکتر سونوگرافی داد و ما کشف کردیم صبا خانوم تشریف آوردن و من و بابا احمد در شوک فرو رفتیم.. بعد ها احساس میکردم حال عجیب اون روز آش پزون، جون گرفتن و عکسالعمل صبای چند روزه بوده. اون روز من مطمئن بودم رجب خوبی در پیش رو خواهم داشت. امسال هم رجب خاصی برای من شروع شده. چند روزهی اخیر وارد جریان جدیدی از زندگیم شدم که خیلی دوستش دارم. پرم از هیجان و احساسهای خوب. حسهای جدید و آدمهای جدید زندگی جدید میسازه. من براتون دعا میکنم شما هم ما رو فراموش نکنید.. به عنوان حسن ختام هم محیا خانوم دو سه روزه رو ببینید و حالش رو ببرید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:45 توسط ساجده |
|
|
لطفا فحش ندین. خودم میدونم حجم نبودنم خیلی بیشتر از اونه که بشه توجیهش کرد.
صبا کوچولوی دو سال و دو ماههی ما پدیدهای شده غیر قابل توصیف.
که ما فقط فرصت می کنیم شبها تاش کنیم و بذاریمش تو کمد، که هم فک دخترمون استراحت کنه هم مغز ما. به شدت همه چیز رو میفهمه و هیچ مدلی نمیشه گولش زد. راه می ره و میگه :" آخه منو کشتی.. الهی من قربون شم.."
چند ماه هم هست که ( از وقتی خاله جونش باردار شدن) ایشون هم یه روز صبح که از خواب بیدار شدن فرمودند تو دلشون نی نی دارن. چشمتون روز بد نبینه. نی نی صبا خانوم روز به روز بزرگتر شدن و زود تر از دختر خاله جان صاحب نام شدند. حالا کافیه بهش بگی صبا بلند فلان چیز رو بیار. دستش رو به دلش یا کمرش می گیره و میگه نمی تونم. من تو دلم بهار دارم. نوهی ما البته هنوز به دنیا نیامده ضمن اینکه تازگیها صبا خانوم دنبال بابای بهار میگرده و هی می پرسه بابای بهار کجاست؟ رفته شرکت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! ماجراهای شازده کوچولو و شیرین کاریاش مثل همهی بچهها زیاد و با مزه اس. و من به شرافتم قسم میخورم از این به بعد تند تند بیام و تعریف کنم.
راستی عمو رضا و خاله فاطمه هم یه محیای کوچول خیلی خوشگل آوردن که خیلی دل صبا رو برده. محیا تا الان 7 تا آفتاب بیشتر ندیده.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:58 توسط ساجده |
|
|
چنان روزها از پی هم میدوند که اصلا نمی فهمی قرار است چه اتفاقی بیفتد. روزها با تجربه ها امتداد پیدا می کنند و ما در مدار خود می چرخیم و مدام شخم می زنیم این ذهن برهوت زده را. آنقدر دلم این روزها گیج و سردرگم است که گاهی ... قرار نیست اینجا دفتر دلتنگی های من باشد. این را خوب می دانم اما بد نیست مسافر کوچولوی من بداند که روزهای مادرش چگونه گذشته است و اگر قرار شد روزی بر منبر عقلانیت از بهاری بودن و دم به دم خوب و بد شدن در جوانی و نوجوانی بازش دارم این صفحات مجازی را به علامت سکوت جلویم بگیرد.
و حالا میخواهم جسورانه بخش هایی از دستنوشته هایم در شمال را برای شازده کوچولو به یادگار بگذارم که بی تردید بعدها شهامتش را نخواهم داشت. و همیشه یادم باشد جنس دغدغه های این دورانم را.. سلام ایستاده بودم مقابل پنجره، روبروی دریای آبیتر از آسمان و گیسوان شرقیام را به دست باد زلالتر از دشت سپرده بودم . لبریز بودم از عشق و خاطرههایی که هر لحظه میتوانست نبض زندگی شود و یک خلا بزرگ که این روزها به راحتی نادیده گرفته بودمش.. ..این روزها که طعم واقعی تنهایی را چشیدم بارها و بارها پوست انداختم و هر بار تا لبهی پرتگاه برگشتن رسیدم و بازگشتم. و حالا سبک و رها احساس می کنم میتوانم به راهی که انتخاب کردهام ادامه دهم. دیرگاهیست که خاطرات و دلبستگیهایم را به دریا سپردهام و از او خواستهام حتی اگر شب و نیمه شبی مست و خوابآلوده سراغت آمدم و خواستمشان آنها را به من پس نده. وقتی زمان گرفتنش رسید من میآیم و تو خودت میفهمی... ..روزهای متوالی زیر باران، روحم را شستوشو دادم و شبهای متعدد در برابر طوفان و تند باد ایستادم تا ریشهها و ساقههایم را مقاوم کنم. میدانم از نظر دیگران زمان اقامتم اندک است. اما برای من سالها طول کشید و هر لحظه و دقیقهاش درسی و حسی و زندگیای بود جاویدان. تمام لحظاتم اینجا اسیر خاطره است اما نیزارهای دشت روبرو مرا از سقوط می رهاند... ...فکر میکنم دوستی مثل یک صفحهی بلور شفاف و ظریف است. وقتی از پشت آن نگاه میکنی متوجه هیچ واسطهای نمیشوی. اما وقتی ترک یا لکی برداشت دیگر نمیتوانی از پشت آن چیزی ببینی و سریع خسته و آزرده میشوی...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:24 توسط ساجده |
|
|
دم دمای غروب که می شه بیحوصلگی بهم هجوم میاره و یه روزایی اصلا حال و حوصلهی بازی و کلنجار با صبا رو ندارم. و با سکوت آن را طی می کنم. بعد عذاب وجدان میاد سراغم که هر لحظهی بودن صبا پر از یادگیری و کاره. یک لحظه تلف کردنش کلی خیانته و از این فکرا.. کم نیست ها داریم درباره ی یک آدم حرف می زنیم. حالا اگر آدم توی این دوران بی ارزش شده که تقصیر مسافرکوچوی من نیست. اینکه لحظه لحظهی روزهای آیندهی صبا متاثر از لحظه لحظهی این روزهاشه آتش به جونم می زنه...
دخترکم زورش نمیرسه بالش من رو بلند کنه، آن را روی زمین می کشه و اون رو جابجا می کنه. چه راه عاقلانهای.. به هر حال اصل پیدا کردنه یک راه برای تکان دادن و تکان خوردن است که آدم بزرگها این رو فراموش کردند.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:51 توسط ساجده |
|
|
نبودنم از سر نبودن نیست.
نبودنم از سر وجود نداشتن است. دست طفلم رو گرفتم و به جای دوری رفتم برای وجود نداشتن. ... هوا اینجا سرده. انگار تعبیر تمام رفتنها ... برای دل تنهای آسمون بعد از باران دعا کنید.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:55 توسط ساجده |
|
|
ماه پیش پدرم یک پیراهن خیلی قشنگ برای صبا خریده بود که وقتی تنش کردیم دیدیم خیلی بلنده. گذاشتیمش کنار تا شازده کوچولو یه کم بزرگتر و بلندتر بشه. به دوستی گفتم اصلا رشدش رو ندیدم. جواب تلخی داد: "این درد همه ی پدرها و مادرهاست. نمی فهمند بچه هاشون بزرگ می شوند یا بزرگ شده اند." خیلی ترسیدم. امروز یک پیراهن رو معیار رشد کودکم می گیرم. اما وقتی 7 ساله و 15 ساله و 20 ساله با چی باید بسنجم.. چه آلارمی من رو هوشیار می کنه که بابا صبا دیگه بچه نیست، بزرگ شده، می فهمه، شعور داره.... ببخشید که بعد از این همه وقت با یک دغدغه اومدم جلو.این رو به حساب دلمشغولی های یک آدم بگذارید که همش نگرانه یادش بره خودش و هم سن و سالانش از کدام رفتارهای بزرگترها رنجیدند. همون چیزهایی که احتمالا یک روزی هم مادر و پدرهامون با خودشون مرور می کردند که فراموش نکنند.. یعنی ما هم یادمون می ره؟
باز خدا بیامرزد "اگزوپری" رو که یادم داد:"بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.."
صبای یک سال و چهار ماه و بیست و دو روزه ی ما خیلی کارها بلده
تازگی ها هم چون استراتژی دولت فخیمه رو خوب درک کرده به حجاب ما حساس شده.کافیه که روسری من یا هر کسی عقب بره یا مثلا چادر کسی بیفته روی شانه اش شروع می کنه به حرص خوردن و یک سره می گه :"افتاد،افتاد" و خودش تلاش می کنه تا اون رو درست کنه. قراره با گشت ثاره الله صحبت کنیم عضو افتخاری بشه.کمکشون کنه...
شازده کوچولوی ما از اول شهریور رفت مهد کودک. خلاصه که از تصمیممون خیلی راضیم. هم برنامه خواب و خوراکش تنظیم شده(شب ساعت 8 تا 9 دیگه صبا خوابه.در صورتی که قبلا تا 12 هم بیدار می ماند.) هم خیلی از مشکلات و نگرانی های من حل شده.
عکس هایی رو هم که می بینید مربوط به یک سفر جالب به روستای آبا و اجدادی پدر بنده حوالی اصفهان است به نام میشاب راستی امسال هم مثل پارسال روز تولد پوست نارنج یادم رفت بیام و تبریکی کیکی و... اینا.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:5 توسط ساجده |
|
|
دوهفتهي توپي داشتيم. هفتهي اول 4روز سه تايي رفتيم رامسروآستارا و اردبيل و زنجان و كلي خوش گذشت. وقتي اومديم تهران هم بعد از دو روز من و صبا و مسيح رفتيم اصفهان. 3روز هم اونجا بوديم.جاي شما بس خالي، محشر بود. سفر اصفهان قرار نبود صبا رو ببرم. اما دقيقهي آخر دلم طاقت نياورد و بردمش. به شدت پدرم رو درآورد، اما مي ارزيد. كلي كنار زاينده رود حال كرد و رقصيد و دلبري كرد. شب آخر هم كه دولت فخيمه اعلام كرد بنزين سهميه بندي شد. من بيچاره مجبور شدم با صبا در بغل 1ساعت تو صف پمپ بنزين باشم چون صبح عازم تهران بوديم و باك هم خالي بود و با صباي خواب تو بغل رانندگي كردم تا هتل. چون خانم هوس كرده بود پيش من باشه و بغل مسيح نمي رفت. اما خوب به قول مامان مريم حق مسلمشه ديگه.
من خيلي سر خودم رو شلوغ كردم براي همين دير مي تونم به دوستانم سر بزنم و خيلي شرمنده ي الطاف هستم. به بزرگواري خود مرا ببخشيد.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:42 توسط ساجده |
|
خودم مي دونم كه بهتره ديگه هزار جور توجيه و استدلال نيارم و به عذر خواهي بسنده كنم از بابت اين همه تاخير..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:22 توسط ساجده |
|
|
سالي گذشت.... پارسال همين روزها بود كه دو تا فرشته داشتند به شازده كوچولوي ما تاتي كردن را ياد مي دادند تا پا به دنياي ما بگذارد.و اون روز كه صبا رو به ما سپردند دلهره و ترسي عجيب تو دلم به جا گذاشتند كه تا چند ماه رهايم نكرد.قرار بود چه كنم با اين كوچولو ؟؟!! انگار تمام آرزوها و برنامه هايي كه تو اون 9 ماه با احمد درباره اش حرف زده بوديم از خاطرم پاك شده بود... مدتي طول كشيد تا دوباره به حالت سابقم بازگشتم و يواش يواش يادم اومد كه قرار بوده چطوري براي عروسكم مادري كنم. و حالا زندگي روال طبيعي خودش را به اضافه يك شازده كوچولو پي مي گيره. امروز بعد از يكسال از اون روزها من و بابا احمد داريم به صبا تاتي كردن رو ياد مي ديدم. با اين تفاوت كه دنيايي كه قراره الان واردش بشه دنياي خشن و جدي ايه كه توش زمين خوردن و دست و پا شكستن هست. و ما چقدر بايد بلد باشيم كه چطوري با زمين خوردن عروسكمون برخورد كنيم. و خيلي چيزهاي ديگه از دست . در عين حال كه دوست ندارم تبديل بشم به يك مادر هميشه نگران... بگذريم...
چهارشنبه رفتيم مشهد. ساعت 11 و 13 دقيقه صبح جمعه كه ساعت تولد شهريار كوچولو بود رو تو ايوون طلا 3 تايي به همراه امام رضا جشن گرفتيم. خيلي خوب بود. يه سفر دو روزه كه كلي خوش گذشت. وقتي هم كه برگشتيم خاله فاطمه سور و ساتي به پا كرده بود كه نگو و نپرس.
|